گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمهای که آب خورد،
خود را در آب میدید و میرمید
او مىپنداشت که از دیگری میرمد ، نمیدانست که از خود میرمد!
همه اخلاق بد ، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر ، چون در توست ، نمیرنجی!
چون آن را در دیگری می بینی
میرمی و میرنجی!
فیه ما فیه
مولانا
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد!
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
*Not everything people do is about you.*
*Their mood isn't always your fault.*
*Their silence isn't always rejection.*
*Sometimes people are simply living inside their own story.*
*Stop taking it personally*
From- The Four Agreements by Don Miguel Ruiz.
هر کاری که مردم انجام میدهند به شما مربوط نیست.* *خلق و خوی آنها همیشه تقصیر شما نیست.* *سکوت آنها همیشه به معنای طرد شدن نیست.* *گاهی اوقات مردم به سادگی در داستان خودشان زندگی میکنند.* *دست از شخصی کردن بردارید* از- چهار پیمان/ نویسنده دون میگویلرویز
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
*Stumbling on Happiness* by Daniel gilbert made me question how confidently we predict our future happiness.
We say:
"When I get that job, I'll be happy."
"When I move there, I'll finally feel better."
"When I meet the right person, everything will change."
But humans are surprisingly bad at predicting how future events will actually make us feel.
We imagine the event... but forget that we'll adapt to it.
The new life eventually becomes normal life.
That doesn't mean goals are pointless.
It just means we shouldn't postpone all our happiness until we reach them.
*Because the future version of you might not want what today's version thinks it wants.*
شیرجه در خوشبختی/ دانیل گیلبرت
باعث شد از خودم بپرسم که چقدر با اطمینان خوشبختی آیندهمان را پیشبینی میکنیم. ما میگوییم: "وقتی آن شغل را بگیرم، خوشحال خواهم شد." "وقتی به آنجا نقل مکان کنم، بالاخره احساس بهتری خواهم داشت." "وقتی با فرد مناسب ملاقات کنم، همه چیز تغییر خواهد کرد." اما انسانها به طرز شگفتآوری در پیشبینی اینکه رویدادهای آینده واقعاً چه احساسی در ما ایجاد میکنند، بد هستند.
ما آن رویداد را تصور میکنیم... اما فراموش میکنیم که با آن سازگار خواهیم شد. زندگی جدید در نهایت به زندگی عادی تبدیل میشود. این بدان معنا نیست که اهداف بیمعنی هستند. فقط به این معنی است که نباید تمام خوشبختی خود را تا رسیدن به آنها به تعویق بیندازیم. *زیرا ممکن است نسخهی آیندهی شما چیزی را که نسخهی امروزی فکر میکند میخواهد، نخواهد.*
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
One idea from The Art of Happiness by Dalai Lama & Howard C. Cutler-
*Happiness isn’t something you simply find. It’s something you practice.*
The way you train your body…you can train your mind.
You can become better at noticing good things.
Better at compassion.
Better at handling difficult emotions.
Better at changing perspective.
That makes happiness feel less like luck.
Some days will still be terrible.
But perhaps emotional resilience is partly a skill.
And skills can be practiced.
یک ایده از کتاب هنر شادی نوشته دالایی لاما و هاوارد سی. کاتلر
*شادی چیزی نیست که به سادگی پیدا کنید. چیزی است که باید تمرین کنید.*
با روشی که بدن خود را آموزش میدهید... میتوانید ذهن خود را نیز آموزش دهید.
شما میتوانید در توجه به چیزهای خوب بهتر شوید.
در دلسوزی بهتر شوید.
در مدیریت احساسات دشوار بهتر شوید.
در تغییر دیدگاه بهتر شوید.
این باعث میشود شادی کمتر شبیه شانس به نظر برسد.
بعضی روزها هنوز هم وحشتناک خواهند بود.
اما شاید تابآوری عاطفی تا حدی یک مهارت باشد.
و مهارتها را میتوان تمرین کرد.
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
One lesson from Seneca that I keep coming back to is this:
*We don't actually have a shortage of time. We have a shortage of attention.*
Think about it.
We say, "I don't have time to read."
"I don't have time for my family."
"I don't have time to work on myself."
But then somehow we find an hour to scroll.
Another hour to worry about something that hasn't happened.
Another hour replaying something that already happened.
And that's what made Seneca's point hit differently for me.
We aren't always losing our time.
Sometimes we're giving it away without realizing it.
And once a day is gone... we can't negotiate for it back.
That made me look at my time very differently.
Maybe the question isn't:
"How do I find more time?"
Maybe it's:
*"Who or what am I giving the time I already have to?"*
That question is uncomfortable... but probably worth asking
از آموزههای «سنکا» که مدام به آن برمیگردم، این است: *ما در واقع کمبود وقت نداریم؛ ما دچار کمبود توجه هستیم.*
به این موضوع فکر کنید. ما میگوییم: «وقتِ مطالعه ندارم.» «برای خانوادهام وقت ندارم.» «وقت ندارم روی خودم کار کنم.» اما با این حال، چطور یک ساعت وقت پیدا میکنیم تا در شبکههای اجتماعی بچرخیم؟ یک ساعت دیگر را صرفِ نگرانی برای چیزی میکنیم که هنوز اتفاق نیفتاده است. و یک ساعت دیگر را به مرورِ اتفاقی میگذرانیم که قبلاً رخ داده است. و همین نکته باعث شد حرفِ سنکا برای من معنای متفاوتی پیدا کند. ما همیشه وقتمان را از دست نمیدهیم؛ گاهی اوقات، بیآنکه متوجه باشیم، آن را هدر میدهیم. و وقتی روزی گذشت... دیگر نمیتوانیم آن را پس بگیریم. این موضوع باعث شد نگاه من به زمانم کاملاً تغییر کند. شاید سؤال اصلی این نباشد که: «چطور وقت بیشتری پیدا کنم؟» شاید سؤال این است که: *«زمانی را که در اختیار دارم، صرفِ چه کسی یا چه چیزی میکنم؟»* این سؤال شاید ناخوشایند باشد... اما احتمالاً ارزشِ پرسیدن را دارد. برگرفته از کتاب «نامههایی از یک رواقی» اثر سنکا
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
بگذار دیگران شکوه کنند که عصر ما عصر شرارت است؛ شکوه من این است که عصر ما عصر بیچارگی است، چون شور ندارد.
فکر آدمها ضعیف و سست است مثل نخ باریک... آنچه در دل می پرورانند حقیرتر از آن است که گناهکارانه باشد... شهوتشان بی قوت و بی هیجان است، شور در دلشان خفته است.
وظیفه شان را انجام می دهند... برای همین است که روح من همواره به سوی عهد عتیق بازمی گردد و به سوی شکسپیر.
احساس میکنم دست کم آنهایی که آنجا حرف می زنند آدمند: نفرت می ورزند، عشق می ورزند، دشمنانشان را می کشند، اخلافشان را نسل اندر نسل نفرین می کنند، گناه می کنند.
برگرفته از کتاب «ترس و لرز» نوشتهی کیرکگارد
این قطعه از منظر یک پیرو شیوه زیباشناختی زندگی نوشته شده است، و کیرگگورد یقینا زندگی گناه آلود را توصیه نمی کند؛ اما روشن است که او کمتر دلنگران گناه کردن ماست و بیشتر دلنگران این است که مبادا خودمان را به اعماق آنچه میکنیم پرتاب نکنیم.
...اگر چه "شور سوختن آدمی است" اما در عین حال "برخاستنش از میان شعله ها هم هست."
ولی اکثر آدمها همچنان محتاطند، و می ترسند مبادا دل به چیزی کاذب بسپارند. آدمها از شور بیمناکند، زیرا شور پرخطر است.
فلسفه کیرکگورد
سوزان لی اندرسون
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
در بخش عظیمی از زندگی اجتماعی ما چنین نقصی وجود دارد؛ مردم با هم صحبت میکنند نه به این خاطر که تمایل فراوان به اینکار دارند. بلکه به این منظور که از همکاری و معاضدت یکدیگر سود ببرند. در هر لحظه از زندگی یک فرد متمدن موانعی در مقابل انگیزههای ناگهانیش وجود دارد. اگر فرد بی اختیار احساس وجد و سرور کند نباید در خیابان آواز بخواند و یا برقصد و اگر حادثه ناگواری موجب اندوه او شود نباید در پیاده رو بنشیند و گریه کند و در عبور و مرور عابران مانعی به وجود آورد.
به هنگام خردسالی، آزادی فرد در دبستان محدود میشود و در دوران جوانی ساعات کار زندگی را محدود میکند. مجموعه این موانع است که دیگر میل و رغبتی در انسان باقی نمیگذارد، زیرا محدود کردن دایمی باعث بیزاری و ملال میشود، ولی با این همه زندگی اجتماعی بدون وجود این محدودیتها محال است. انگیزههای غیر ارادی فقط موجب ساده ترین نوع همکاری اجتماعی میشود و در انواع عالی و ممتاز آن که مستلزم تشکیلات اقتصادی جدید است چندان نقشی ندارد. فرد برای این که بالاتر از موانع میل و رغبت قرار گیرد، باید سالم و دارای انرژی کافی باشد و اگر شانس یاری کند به کار مورد علاقه اش نیز می پردازد
«تسخیر خوشبختی»- میل و رغبت- صفحهی 222
-برتراند راسل
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
Thought from the book- 📖 Grit by Angela Duckworth
“Talent matters.
But long-term progress often depends on whether you’re willing to keep working after the excitement disappears.”
برداشتی از کتاب «سرسختی» (Grit) اثر آنجلا داکورث: «استعداد اهمیت دارد. اما پیشرفتِ بلندمدت، اغلب به این بستگی دارد که آیا حاضرید پس از فروکش کردنِ هیجان اولیه، همچنان به تلاش خود ادامه دهید یا خیر.»
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
در کدام دایره زندگی میکنید
چرا با وجود این همه تلاش، زندگیتان تغییر نمیکند؟
شاید پاسخ این سؤال، نه در میزان تلاش شما، بلکه در محل خرج کردن انرژیتان باشد.
بیشتر ما هر روز ساعتها درباره گرانی، ترافیک، رفتار دیگران، تصمیمهای مسئولان، اخبار ناامیدکننده و اتفاقهایی صحبت میکنیم که از کنترل ما خارج هستند. ذهنمان خسته میشود، انرژیمان تحلیل میرود و در پایان روز احساس میکنیم هیچ اتفاق مثبتی رخ نداده است. اما آیا تا به حال از خود پرسیدهاید که چند درصد از فکرها و نگرانیهای روزانهتان واقعاً قابل تغییر هستند؟
این همان نکتهای است که افراد موفق را از دیگران متمایز میکند.
استیون کاوی، نویسنده کتاب هفت عادت مردمان مؤثر، معتقد است زندگی هر انسان در دو دایره میگذرد؛ دایره نگرانی و دایره نفوذ.
دایره نگرانی، محل تجمع همه موضوعاتی است که ذهن ما را مشغول میکنند، اما اختیار چندانی بر آنها نداریم؛ از قیمت ارز و وضعیت اقتصاد گرفته تا آبوهوا، تصمیمهای کلان، رفتار دیگران و بسیاری از خبرهایی که هر روز در فضای مجازی میبینیم. هرچه زمان بیشتری را در این دایره بگذرانیم، احساس درماندگی و استرس بیشتری خواهیم داشت.
اما دایره نفوذ، جایی است که زندگی واقعاً تغییر میکند. این دایره شامل کارهایی است که میتوانیم درباره آنها اقدامی انجام دهیم؛ یادگیری یک مهارت جدید، بهبود روابط خانوادگی، مدیریت هزینهها، افزایش کیفیت کار، مطالعه، ورزش، خوشقولی، نظم شخصی و احترام به دیگران.
فرض کنید هر روز از شلوغی خیابانها شکایت میکنید. شاید نتوانید ترافیک را حذف کنید، اما میتوانید زمان حرکت خود را تغییر دهید، مسیر بهتری انتخاب کنید یا از این زمان برای گوش دادن به یک کتاب صوتی استفاده کنید. ترافیک همان است، اما شما دیگر قربانی آن نیستید.
یا تصور کنید از وضعیت محل کار خود ناراضی هستید. اگر فقط گلایه کنید، در دایره نگرانی باقی ماندهاید؛ اما اگر مهارتهای خود را افزایش دهید، پیشنهادهای سازنده ارائه کنید، ارتباط بهتری با همکاران برقرار کنید و کیفیت کارتان را بالا ببرید، وارد دایره نفوذ شدهاید.
خبر خوب این است که دایره نفوذ، ثابت نیست. هر بار که مسئولیت رفتار خود را میپذیریم و به جای شکایت، اقدامی هرچند کوچک انجام میدهیم، این دایره بزرگتر میشود. اعتماد دیگران افزایش مییابد، فرصتهای بیشتری پیش روی ما قرار میگیرد و احساس توانمندی بیشتری میکنیم.
افراد اثرگذار، وقت خود را صرف این پرسش نمیکنند که «چه کسی مقصر است؟» بلکه میپرسند: «من از همین امروز چه کاری میتوانم انجام دهم؟» همین تغییر ساده در نوع سؤال، آغاز یک تغییر بزرگ در زندگی است.
از امروز، هر زمان موضوعی ذهن شما را درگیر کرد، فقط یک سؤال از خود بپرسید: «آیا این موضوع در دایره نفوذ من قرار دارد یا فقط در دایره نگرانی من؟» اگر پاسخ، دایره نفوذ بود، اقدام کنید؛ اگر نبود، اجازه ندهید آرامش ذهن و انرژی شما را ببلعد.
گاهی بزرگترین تحول زندگی، نه با تغییر دنیا، بلکه با تغییر نقطه تمرکز ما آغاز میشود.
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
با نیمه عاشقها ننشین.
به نیمه رفیقها اعتماد نکن.
نصفهنیمه زندگی نکن.
نصفهنیمه امیدوار نباش.
برای کسی که نصفهنیمه گوش میدهد نخوان.
نصف جواب را انتخاب نکن.
روی نیمهای از حقیقت پافشاری نکن.
رویای نصفه نیمه نخواه ...
تا انتهای سکوتت ساکت باش و به حرف که آمدی تمام حرفت را بزن.
سکوت نکن که حرف بزنی و حرف نزن که سکوت کنی.
نصف، در واقع همان چیزی است که تو را میان آشنایانت غریب جلوه میدهد.
اگر رضایت داری کاملا راضی باش و اگر نمیخواهی کلا بگو من نمیخواهم.
خندهی نیمهکاره، یعنی به تعویق انداختن خنده.
دوست داشتن نصفهنیمه یعنی هجران.
رفاقت نصفهنیمه یعنی بلد نبودن رفاقت.
نوشیدن نصفهنیمه عطشت را کم نمیکند و خوردن نصفهنیمه سیرت نمیکند.
راهِ ناتمام به جایی نمیرساندت.
زندگی نصفهنیمه یعنی تو ناتوانی در زندگی کردن و تو ناتوان نیستی؛
تو کاملی عزیز من تو کاملی و نه نصفی از هر چیزی.
تو به دنیا آمدی برای کامل زندگی کردن
و نه زندگی در نصفهنیمهها و ناتمامها.
چیزی را دوست داری با تمام وجودت به سمتش برو.
چیزی را نمیخواهی محکم بگو: "نه"
جبران_خلیل_جبران
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
نقشه ای برای شهر
شاگرد سالهای آخر دبیرستان بود.
از خیابان جمهوری رد میشد که چشمش به چند جهانگرد افتاد. پیدا بود بدجوری سرگردان شدهاند.
جلوتر که رفت، صدای غرولندشان واضحتر شد.
فرانسوی بودند. نه خودشان فارسی بلد بودند و نه مردم آن دور و بر فرانسه میدانستند.
عباس، زبان فرانسه را سالها قبل از پدر یاد گرفته بود، سر صحبت را با جهانگردها باز کرد. دنبال نقشه راهنمایی از تهران بودند.
عباس گقت چنین نقشهای وجود ندارد. جهانگردها که میدیدند کشور بزرگی مثل ایران یک نقشه راهنما از پایتختش ندارد تعجب کرده بودند
تا چند روز طعم تلخ طعنههای فرانسویها از ذهنش بیرون نرفت.
عاقبت تصمیم گرفت یک نقشه از شهر تهیه کند.
تمام داراییاش که 27 ریال بیشتر نبود،همه را کاغذ و جوهر خرید و دست به کار شد .
همه اینها را سرمایه کارش کرد و اولین نقشه توریستی شهر تهران را به زبان فرانسه کشید.
"سحاب" برای تهیه نقشه دقیق دور دستترین نقاط ایران، به بیشتر از سی هزار شهر و روستای کشور سفر کرد.
با همت بالای او موسسهای که سنگ بنایش را در زیرزمین خانهاش گذاشته بود، به مرور تبدیل به تشکیلات بزرگی شد که با مراکز مهم جغرافیایی دنیا رقابت میکرد.
اولین کره جغرافیایی ایرانی در همین موسسه ساخته شد.
برای تامین هزینههای آن، خانهای که محل زندگی و کار "سحاب" بود به ناچار در گرو بانک گذاشته شد.
مطبوعات آن زمان تیتر زده بودند:
"خانهای گرو رفت و اولین کره جغرافیایی تهیه شد!"
او "عباس سحاب" جغرافی دانِ شهیر و پدر علم نقشه كشی ایران بود
راهت پر رهرو باد
از کتاب در کوی نیک نامان
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
فروغ فرخزاد میگويد:
در حیرتم از "خلقت آب " اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند
اگر با آتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند.
اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آنرا تمیز میکند.
اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا آماده طبخ میکند.
اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود.
ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گنداب میگردد. دل ما نیز بسان آب است،
وقتی با دیگران است زنده و تأثیر پذیر است، و در تنهایی مرده وگرفته است... "باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم...
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
کتاب نگاهی به تاریخ مهاباد نوشته سید محمد صمدی
سال "حه مه گروی و مه لا وسوو "
ابتدا توضیحی درباره این دو نام کردی "حه مه = حمه" مخفف کلمه محمد است و گروی یعنی آبله رو وسوو هم مخفف کلمه یوسف است. این دو واژه نام دو نفر بوده است که شغل نوازندگی داشته اند. در دوران جنگ اول جهانی حاجی صمد خان شجاع الدوله» حاکم آذربایجان بوده و آنگونه که در تاریخ های معتبر آمده است نامبرده ... به هر جرم و جنایتی دست زده است. در آخر هم فرار کرده .... سوء رفتار او به حدی بوده که حکومت وقت ایران مجبور به تغییر و تعویض او شده است بدین ترتیب تقی خان رشید الملک سردار رشید جانشین او گردیده و آنگونه که منابع تاریخی می گویند او هم چندان بهتر از صمد خان نبوده است. تقی خان رشید الملک در سال ۱۳۲۲ یا ۱۳۲۳ هجری قمری حاکم ساوجبلاغ مکری گردید. در محله پشت اداره دخانیات شهر مهاباد منزلی قدیمی هنوز پا برجاست در این خانه قدیمی دو نفر به نام های «حه مه گروی» و «مه لا وسوو» که خواننده و نوازنده بوده اند، زندگی می کرده اند. مه لا و سوو زنی بسیار زیبا و وجیه داشته و راه عبور هر روزه تقی خان هم از جلو منزل این دو نفر بوده است. روزی که تقی خان این زن را می بیند و نگاهی عمیق به او می اندازد زیبایی خیره کننده زن او را مات و مبهوت میکند. همینکه به منزل خود می رسد بلافاصله مأموری به منزل آن زن میفرستد و درخواست میکند که وقتی به او داده شود که به این خانه بیاید. زن به مأمور حاکم می گوید فردا اول صبح بیا و پاسخ لازم را بگیر و به جناب حاکم برسان شب وقتی شوهر و همکار شوهرش بر میگردند، آن زن موضوع را برای آنان بازگو میکند. شوهر این زن می گوید وقتی فردا فرستاده حاکم برای جواب برگشت جواب مثبت به او بده با روشن شدن هوا حه مه گر روی و مه لا وسوو در گوشه ای از پستوی خانه خود را مخفی می کنند و منتظر فرستاده حاکم می مانند. فرستاده حاکم می آید و جواب می خواهد زن میگوید: امشب خیلی فکر کردم، آخر به این نتیجه رسیدم که نمی شود دل حاکم را شکست برو همین الان حاکم را بفرست بیاید چون کسی در خانه نیست. فرستاده به سرعت نزد حاکم بر میگردد و این خبر مسرت بخش را به حاکم می رساند. حاکم با عجله خود را به منزل حه مه گروی و مه لا و سوو می رساند. وقتی وارد اتاق می شود هنوز ننشسته و جا خوش نکرده دو مرد وارد اتاق میشوند و تا جای که هر دو از نفس می افتند حاکم را کتک می زنند و آنچه نبایستی با حاکم بکنند میکنند و او را با سر و وضعی بسیار ناجور از خانه بیرون می اندازند. حاکم به هر شکلی که بوده خود را به محل کارش میرساند و چند نفر تفنگچی و مأمور می فرستد که این دو نفر را دستگیر کرده به محکمه ببرند. افراد مسلح که به دم در خانه مورد نظر می رسند از داخل ساختمان به آنان تیراندازی می شود، آنان نیز آتش می گشایند. چند تن از مأموران کشته و زخمی میشوند و کم کم کار به آشوب در کل شهر کشیده می شود حاکم راه چاره ای به نظرش نمی رسد، فوراً عده ای را نزد باپیر آقای قم قلعه می فرستد و برای جلوگیری از گسترش اغتشاش کمک می طلبد. با پیر آقا هم عده ای مسلح به کمک حاکم می فرستد و در نهایت شش یا هشت نفر از افراد حکومتی کشته می شوند و گلوله ای به زن زیبای مه لا و سوو اصابت می کند و او هم از پا در می آید. در آخر حه مه گروی و مه لا و سوو گلوله و مهماتشان تمام می شود. مأموران حکومت و افراد باپیر آقا به پشت بام منزل این دو نفر میروند و آنرا سوراخ کرده نفت به داخل منزل می ریزند و آنرا آتش می زنند. حه مه گروی و مه لا وسوو در مقابل گرما و دود تاب مقاومت از دست می دهند و از خانه بیرون میدوند. همینکه از منزل خارج می شوند از هر طرف باران گلوله بر سرشان باریدن می گیرد و بدین ترتیب در راه دفاع از ناموس به شهادت می رسند. امروزه نام و یادشان در خاطره ها هست میرزا رشید قادری که از شخصیتهای محترم و مسن مهابادی و بازنشسته جمعیت هلال احمر مهاباد بود و بالای صد سال سن داشت میگفت که من خود شاهد و ناظر این جنگ و برخورد بوده ام. میرزا رشید قادری روز یکشنبه ۱۳۷۰٫۲٫۱ شمسی ششم شوال ۱۴۱۱ قمری بدرود حیات گفت روحش شاد باد. البته غیر از ایشان افراد دیگری هم در مهاباد هستند که این مسأله را به یاد دارند یا از پدرشان شنیده اند. به نظر عمر آقا علی یار حاکمی که این جریان برایش پیش آمده محسن خان مظفر الملک بوده و سال اتفاق ماجرا هم ۱۳۱۸ هجری قمری که به سال حه مه گروی و مه لا وسوو معروف است.
دفاع از ناموس شهادت مهاباد
https://opac.nlai.ir/opac-prod/search/briefListSearch.do?command=FULL_VIEW&id=510160&pageStatus=0&sortKeyValue1=sortkey_title&sortKeyValue2=sortkey_author
نگاهی به تاریخ مهاباد/ محمد صمدی
مشخصات نشر:مهاباد: نشر رهرو، ۱۳۷۷.
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
برچسب ها: دفاع از ناموس , شهادت , مهاباد
اینترنت که قطع بود از سر بیکاری و نیاز به مطالعه سراغ کتاب های چاپی و انبوهی از فایل های دانلود شده از اینترنت رفتم که در مناسبت های مختلف برای اساتید و دانشجویان دانلود کرده بودم. ضمن این که در چند پوشه موضوعی دسته بندی شان کردم دیدم که اتفاقا فایل های جالبی بین آنهاست و برخی از آنها را مطالعه نمودم. هرچند که مطالعه کتاب های کاغذی و ورق زدن حکایت دیگری دارد اما خالی از فایده هم نبود.
نیمه تاریک وجود اثر دبی فورد ترجمه فرناز فرود و از انتشارات حمیدا یکی از این فایل ها بود. این کتاب را بارها براساس نیازهای درخواستی دانشجویان از اینترنت می گرفتم اما آن را نخوانده بودم. از همه آنها می شنیدم که گفته اند کتاب بسیار خوبی برای بازسازی و خودسازی درونی است.
شروع به خواندن کتاب کردم. کتاب ابتدا ساده به نظر می آید اما در عین سادگی سنگین است یعنی اگر بخواهید واقعا جهت یک تغییر درونی و بازسازی معنوی به صورتی واقع گرایانه استفاده کنید باید به دقت و شاید چندبار آن را بخوانید.
3 درس مهم از کتاب نیمه تاریک وجود
کتاب نیمه تاریک وجود یکی از کتابهای پر فروش و تاثیرگذار در زمینه خودیاری است.
در این کتاب، خانم دبی فورد به ما یادآوری می کنه که برای رشد عزت نفس و کسب آرامش و صلح درونی لازم است که خودمان را با تمام خصوصیات و ویژگی های منفی و مثبتی که داریم به طور کامل بپذیریم و دوست داشته باشیم. شاید در ابتدا این مسئله بدیهی به نظر برسد. اما وقتی شروع به مطالعه این کتاب می کنید متوجه اهمیت این موضوع می شوید. واقعیت این است که بسیاری از انسانها حاضر به پذیرش و قبول خصوصیات و ویژگی های منفی در خودشان نیستند. خانم دبی فورد از مفهوم سایه برای معرفی این جنبه های به ظاهر ناخوشایند و منفی استفاده می کند.
ترس از قضاوت منفی دیگران و تمایل به خوب بودن و مورد تایید قرار گرفتن از سوی افراد مهم زندگی و جامعه، از جمله دلایلی است که باعث شده ما فشار زیادی به خودمان تحمیل کنیم تا همیشه خوب و موجه به نظر برسیم. خانم دبی فورد در کتاب نیمه تاریک وجود راهکارهایی ارائه می کند که به کمک آنها، کم کم این سایه ها را در تملک خودمان در آوریم و به صلح و آرامش درونی برسیم. در این مطلب قصد دارم تا به 3 درس مهم از این کتاب ارزشمند اشاره کنم.
1- بيشتر ما انسان ها، زماني در مسير رشد و تكامل قرار مي گيريم كه تاب تحمل درد و رنج بيشتري را نداريم.
یکی از واقعیت های زندگی انسانی ما همین مفهوم است. وقتی به زندگی و سرگذشت بسیاری از افراد موفق و کسانی که تغییرات بزرگی در زندگی خود و دیگران ایجاد کرده اند نگاه می کنیم، متوجه درستی این نکته می شویم. مثلاً خیلی از افرادی که موفق به ترک اعتیاد شده اند در یک زمانی به آخر خط رسیدند و واقعاً از شرایطی که داشتند خسته شدند. وقتی دیگر، تحمل درد و رنج بیشتری نداشتند تصمیم قاطع گرفتند تا تغییر کنند. شبیه این جمله را برخی از بزرگان هم گفتند. مثل تونی رابینز که اشاره می کند: "ما آدمها زمانی از تمام توان و نیروی خودمان استفاده می کنیم که چاره ای جز این کار نداشته باشیم".
برای درک بهتر این موضوع می توانیم به کلیت زندگی، به عنوان یک فرایند در حال تغییر و دگرگونی نگاه کنیم. در این مسیر، ما دو راه بیشتر نداریم؛ یا اینکه تغییر کنیم و به سمت بهتر شدن حرکت کنیم. یا اینکه ساکن بمونیم و از دور خارج بشیم.
بسیاری از تضادها و مشکلاتی که در مسیر زندگی با آنها مواجه می شویم در واقع برای ما پیام آور ایجاد تغییر و بهتر شدن هستند. اگر بتوانیم این نگاه را در خودمان ایجاد کنیم، شاید از بروز مشکلات کمتر ناراحت شده و به آنها به چشم فرصتی برای رشد و بهتر شدن نگاه کنیم. در انیمیشن song2 یکی از شخصیتها جمله جالبی با این مضمون میگه که "خوبی پایین بودن اینکه که فقط یک راه داری و اون به سمت بالا است".
2- به جای اینکه به دنبال خوب بودن باشیم باید سعی کنیم کامل باشیم.
یکی دیگر از نکات مهمی که در کتاب نیمه تاریک وجود به شدت مورد توجه قرار گرفته درک موهبت و مزیت جنبه های منفی در وجودمان است.
خانم دبی فورد اعتقاد دارد که هر کدام از ما در وجودمان خصوصیات و ویژگی هایی داریم که حاضر به پذیرش آنها نیستیم. شیوه تربیت مرسوم این است که به افراد یاد می دهد که برای پذیرفته شدن در خانواده و جامعه باید انسان خوبی باشند. ما یاد گرفتیم که خودمان را بر اساس تفاوتهایی که داریم با دیگران مقایسه کنیم. بنابراین اگر متوجه خصوصیت منفی در خودمان شویم به جای اینکه آن را بپذیریم سعی در پنهان کردن و نادیده گرفتن آن می کنیم. بدتر از این گاهی این ویژگی ها را فرافکنی می کنیم و آنها را در دیگران جستجو می کنیم.
در این زمینه باید به دو نکته اشاره کنیم. اول اینکه نگاهمان به خوب بودن را تغییر دهیم و به دنبال کامل بودن باشیم. کامل بودن در نظام هستی به معنی بدون ایراد بودن نیست. بلکه منظور از آن یعنی پذیرش تمام جنبه های مثبت و منفی با همخوبی، پلیدی، نیکی، بدی، آرامش، خشم و .... به رنگ سفید دقت کنید. خیلی ها فکر می کنند که سفید به معنای بی رنگی است. در حالی که سفید تمامی رنگها را در بر دارد و از ترکیب همه رنگها ایجاد شده است. بنابراین وجود ما هم زمانی کامل است که تمام جنبه ها و خصوصیاتمان را با آغوشی باز بپذیریم.
نکته دوم اینکه برای پذیرش خصوصیات و ویژگی های منفی درونمان باید بتوانیم موهبتهایی که این جنبه های وجودمان برای ما داشتند را درک کنیم. به عنوان مثال اگر من خجالتی هستم و از این بابت ناراحتم باید فکر کنم که این خجالتی بودن در چه مواقعی برای من منفعت داشته است. مثلاً باعث شده تا من فردی با احترام و ماخوذ به حیا به نظر برسم. باعث شده تا به دلیل همین حیا و خجالت، خیلی از رفتارهای نادرست را انجام ندهم. باعث شده دیگران به من علاقه مند باشند و ... وقتی بتوانیم مواهب و منفعتهای هر کدام از خصوصیات منفی خودمان را ببینیم، راحت تر می توانیم آنها را بپذیریم و قبول کنیم.
3- اين يك قانون الهي است كه هستي، همواره ما را به سمتي هدايت مي كند كه تماميت وجودمان را بپذيريم. ما هر كسي و هر چيزي را كه جنبه هاي فراموش شده وجودمان را انعكاس مي دهد به خود جذب مي كنيم.
سومین نکته از کتاب نیمه تاریک وجود به نوعی به قانون جذب اشاره دارد. وقتی ما درباره احساسات و یا بخشهایی از شخصیتمان که حاضر به پذیرش آنها نستیم، مضطرب می شویم، اقدام به فرافکنی می کنیم. یعنی به صورت ناخودآگاه آن ویژگی ها را به عوامل بیرونی و دیگران نسبت می دهیم. گاهی ما با دیدن رفتارهایی از دیگران، به هم می ریزیم و ناراحت می شویم. واقعیت این است که دیدن برخی از ویژگی های ناکامل دیگران، آن دسته از خصوصیات ما را که نیاز به توجه دارند تحریک می کند. بنابراین ما خصوصیاتی را که در خودمان طرد کردیم به سایرین نسبت می دهیم. در این قسمت از کتاب نیمه تاریک وجود، خانم دبی فورد به مثال زیبایی برای بیان این موضوع اشاره می کند.
فرض کنید که شما روی بدنتان صدها پریز و خروجی الکتریکی دارید. هر کدام از آنها نشان دهنده ویژگی خاصی است. خصوصیاتی که مورد تایید ما هستند درپوش دارند و اتصالی نمی کنند. ولی خصوصیاتی که ما هنوز مایل به پذیرش آنها نیستیم در پوش ندارند و دارای بار الکتریکی هستند.
هر زمان که با افرادی روبرو می شویم که یکی از این ویژگی ها را نشان می دهند مانند این است که دوشاخه آنها به ما وصل می شود. مثلاً اگر ما خشم را در خودمان انکار کنیم یا از وجود آن ناراحت باشیم، افراد تندخود را به زندگی مان جلب می کنیم. این احساس خشم درونی و سرکوب شده ما باعث می شود تا تندخویی و عصبانیت اطرافیانمان را بیشتر ببینیم. دلیل این مسئله این است که چون ما درباره احساساتمان به خودمان دروغ می گوییم تنها راه پی بردن به این احساسات، مشاهده آنها در دیگران است.
نکته بسیار مهمی ک باید به آن توجه داشته باشیم این است که معمولاً رنجش و ناراحتی ما از دیگران به دلیل مسائل حل نشده در وجود خودمان است. ما باید به مطالبی که هنگام قضاوت، راهنمایی و نصیحت کردن دیگران می گوییم دقت کنیم. در واقع مخاطب اصلی این صحبت ها خود ما هستیم. هنگامی که خصلتی داریم که آن را نپذیرفتیم، رویدادهایی را به زندگی جلب می کنیم تا در پذیرش و تملک آن ویژگی به ما کمک کنند.جهان آینه بزرگی است که پیوسته ویژگی های ما را به خودمان منعکس می کند.
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، نوشته های شخصی
میدانم به من بازخواهد گشت
پرندهای دارم در بهار
که برایم میخواند
بهار به دامش میاندازد
اما همین که
تابستان سر برسد
و گلها نمایان شوند
سینه سرخ میرود.
شِکوه نمیکنم، اما؛
میدانم پرنده از آن من است
با اینکه پریده و گریخته
از آن سوی دریاها
با نغمهای نو، به سوی من
بازخواهد گشت
وفادار است به دستانی امن
و ماندگار در سرزمینی واقعی
که از آن من اند
گرچه حالا جدا افتادهاند
اما به قلب شکاکم میگویم
آنها از آن تواند
در روشنایی تابناک
و زیر نور درخشان میبینم
هرگونه شک و ترس
و هر ناسازگاری
از اینجا رخت بر بسته
شِکوه نخواهم کرد
میدانم پرنده از آن من است
گرچه پر کشیده
از درختی در دوردست
با نغمهای امید بخش
به من بازخواهد گشت.
امیلی دیکنسون
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کُند مادرِ تو با من جنگ
هر کُجا بیندم از دور کُند
چهره پر چین و جبین پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلود زند
بر دلِ نازکِ من تیرِ خدنگ
مادرِ سنگدلت تا زندهست
شهد در کامِ من و توست شَرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دلِ او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بیخوف و درنگ
روی و سینۀ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا بَرد ز آینۀ قلبم زنگ
عاشقِ بیخرد ناهنجار
نه، بل آن فاسقِ بیعصمت و ننگ
حُرمتِ مادری از یاد ببُرد
خیره از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصدِ سرمنزلِ معشوق نمود
دلِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دمِ در به زمین
و اندکی سُوده شد او را آرنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آه پای پسرم خورد به سنگ»
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
«مهم و زین» روايتی تلخ و عاشقانه است كه احمد خانی با سرایش آن توانسته شاهنامهاي كوردی خلق کند.
بیتردید «احمد خانی»، سرایندهی یکی از برجستهترین داستانهای عاشقانه به زبان کوردی و با لهجه کورمانجی به نام «مهم و زین» است.
خانی به دلیل سرودن این مجموعه و استفاده از درونمایهی ملی در شعرهایش در ادبیات کوردی از جایگاه ویژهای برخوردار است.
احمد خانی از ایل خانی بوده و در ناحیه «جوله میرگ» به دنیا آمد. در آن روزگاران این ناحیه به طور کلی «جزیره بوتان» نامیده میشد. این شاعر بزرگ کورد، از ۱۴ سالگی به نوشتن پرداخت و داستان منظوم مهم و زین را در سن ۴۴ سالگی به پایان رساند.
بنابر نوشتهها و آثار احمدخانی، وی بر زبانهای کوردی، فارسی و عربی تسلط داشته و در سال ۱۶۸۳ میلادی فرهنگ عربی-کردی به نام «نوبهار» را برای یادگیری بهتر زبان عربی نوشته است.
اگر چه ماموستا ههژار مهم و زین را به «سورانی» بازنویسی کرده است به این علت که احمد خانی مهم وزین را با لهجه کورمانجی سروده است، این شاهکار شعر کوردی تاکنون آنچنان که شایسته باشد در میان دیگر مردمان مناطق کوردستان شناخته شده نیست.
💫 اميري كورد در جزيرهی بوتان فرمانروايي ميكرد. دو خواهر همچون پريان بهشتي داشت، يكی نامش «ستی» و ديگری «زين» بود، در دربار امير دو جوان رشيد و زيبا به نام «تاج الدين» و «مهم» در خدمت امير بودند
يك روز در مراسم نوروزی كه همه به میان طبيعت ميرفتند، تاج الدين و مهم لباس مبدل دخترانه ميپوشند. ناگهان چشمشان به دو فرشته در لباس پسرانه ميافتد، متوجه ميشوند كه این دو پسر نيستند و از همانجا وابسته هم ميشوند و انگشترهاي خود را عوض ميكنند.
بالاخره بعد از مدتی تصميم به خواستگاري از این دو دختر پری چهره ميگيرند، ابتدا تاج الدين چون بزرگتر است به خواستگاری میرود امير با وصلت تاج الدين و ستی موافقت و جشن باشكوهي برگزار ميیكند
🔻اما حکایت اصلي این شاهنامه از اينجا شروع ميشود:
امير، غلامی شيطانصفت به نام«بَكو» دارد بكو به امير ميگويد تاجالدين دامادت، هم چشم طمع به تخت شما دارد و هم میخواهد زين را برای مهم بگيرد
امير خشمگين شده و قسم ميخورد هر كس براي مهم به خواستگاري بيايد گردنش را خواهد زد، فاصله و جدائی میان مهم و زين شروع ميشود، ولي هر روز بيشتر وابسته هم میشوند و دو بار در نبود امير با هم ملاقات ميكنند
بَكو دوباره خود را به امير ميرساند و ميگويد رابطه مهم و زين بیش از گذشته شده، و آبروي شما را ميبرند! امير این سخن را باور نميكند، بكو ميگويد: من مهم را خوب ميشناسم او را به قصر دعوت كن و مسابقه شطرنجی با او ترتیب بده شرطی بگذار و بگو اگر بازنده شدي، بايد حقيقت را بگويی كه آيا با زين رابطه داری يا نه؟!
بكو ميداند مهم دروغ نميگويد، مهم پس از دعوت به قصر ميآيد،بازي زندگي شروع ميشود، چند بار امير در بازي شطرنج ميبازد
چشم بکو به زين ميافتد كه از پشت پنجره اتاق به بازي برادر و معشوقهاش نگاه ميكند، دوباره بكو نقشهاي دارد! به امير ميگويد:براي خوش شانسي جاي خود را عوض كنيد همين كه اين اتفاق افتاد چشم مهم به زين میافتد و هوش و حواس از سرش ميپرد و بازي را میبازد
امير به مهم ميگويد:شرط را باختی حال از رابطه خود و زين بگو مهم میگوید: آری من عاشق دختری نجيب به نام زين هستم امير خشمگين میشود و میخواهد مهم را بكشد كه تاجالدين مانع میشود، ولي دستور ميدهد او را به سياهچال بندازند
بدین ترتیب هر روز مهم در زندان ضعيف و بينوا، و زين در قصر نالان و پريشان ميشود، تا جايی که عشق زميني را فراموش ميكند و معشوق خود را خالقش قرار ميدهد
بالاخره مردم شهر به این وضعیت اعتراض میکنند، زيرا از اين عشق باخبر هستند. امير در واکنش به این اعتراض ملايمتر شده و زين را به ملاقات مهم ميفرستد، مهم چنان ضعيف گشته كه زين را نمیشناسد و ميگويد:جز پروردگارم معشوقهای ندارم!
در این میان، مهم ازحال ميرود و طبيبهاي امير نميتوانند او را به زندگي برگردانند و جان ميدهد
زين نيز بر سر مزار مهم رفته و آنقدر گريه و ناله سر ميدهد تا جان به جان آفرین تسليم ميکند، امير نيز پشيمان و نادم، بَكو را به درك واصل ميكند.
قبر "مهم و زين" هماکنون در كنار يكديگر در شهر بوتان در جنوبشرقی ترکیه قرار دارد، میگویند:همیشه خاري در میان دو قبر میروید ومردمان آن دیار آن را به بكو نسبت ميدهند وهنوز او را نفرین میکنند
باز نشر از اینترنت
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، معرفی نویسندگان و مترجمان
- ببینید مولانا به چه زیبایی عشق رو معنی کرده...
ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.
عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود.
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
پند_دانای_توس
ز دانا بپرسید پس دادگر
که:«فرهنگ بهتر بود یا گهر؟»
چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که:«فرهنگ باشد ز گوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بود
ز گوهر سخنگفتن آسان بود
گهر بیهنر،زار وخوار است و سست
به فرهنگ باشد روان تندرست»
#فردوسی
و
مدار ایچ اندیشهی بد به دل
همه شادی آرای و غم بَرگُسل
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
حکایت آدمی از کودکی تا پیری از زبان نظامی گنجوی
حدیث کودکی و خودپرستی
رها کن کان خیالی بود و مستی
چو عمر از ده گذشتت یا خود از بیست
نمیشاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهلساله فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستی
بصر کندی پذیرد، پای سستی
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سختی که از گیتی کشیدی
وز آنجا گر به صد، منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت ازین کاخِ دلافروز
پس آن بهتر که خود را شاد داری
در آن شادی خدا را یاد داری
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
کی پرسید از آن گمکردهفرزند
که ای روشنگُهر پیرِ خردمند
ز مصرش بویِ پیراهن شنیدی
چرا در چاهِ کَنْعانش ندیدی؟!
بگفت: احوالِ ما برقِ جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارَمِ اعلیٰ نشینیم
گهی بر پشتِ پایِ خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی
سرِ دست از دو عالم برفشاندی
سعدی - گلستان سعدی
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
تا جهان بود از سر مردم فراز
کس نبود از راز دانش بینیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به هر گونه زبان
گرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشنست
وز همه بد بر تن تو جوشنست
رودکی؟
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای بگزارد (نماز صبح) چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت: جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی ...
گلستان_سعدی
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
ز دانا سخن بشنو ای شهریار
جهان را بر اینگونه آباد دار
چو خواهی که آزاد باشی ز رنج
بیآزار و بیرنج آگنده گنج
بیآزاریِ زیردستان گزین
بیابی ز هرکس به داد آفرین
فردوسی
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
«من معلّم هستم»
زندگی، پشت نگاهم جاریست
سرزمین کلمات، تحت فرمان منست
قاصدکهای لبانم هر روز سبزهی نام خدا را به جهان میبخشد
«من معلّم هستم»
گرچه بر گونهی من سرخی سیلی صد درد، درخشش دارد
آخرین دغدغههایم اینست :
نکند حرف مرا هیچ کس امروز نفهمید اصلاً؟
نکند حرفی ماند؟
نکند مجهولی روی رخسارهی تن سوختهی تخته سیاه جا ماندهست؟
«من معلّم هستم»
هر شب از آينهها میپرسم :
به کدامين شيوه؟
وسعت ِيادِ خدا را
بکشانم به کلاس؟
بچه ها را ببرم تا لب ِدرياچهیِ عشق؟
غرق ِدریایِ تفکّر بکنم؟
با تبسّم يا اخم؟
با یکی بود و نبود، زیر یک طاق کبود؟
یا کلاغی که به خانه نرسید؟
قصّه گویی بکنم؟
تک به تک یا با جمع؟
بدوم یا آرام ؟
«من معلّم هستم»
نيمکت ها نفس گرم ِقدمهایِ مرا میفهمند
بالهایِ قلم و تخته سياه
رمز ِپرواز ِمرا میدانند
سيبها دست ِمرا میخوانند....
«من معلّم هستم»
درد ِفهميدن و فهماندن و مفهوم شدن
همگی مال من است....
«فریدون مشیری»
پیشاپیش روز معلم گرامی باد
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
چند بیت از اشعار سعدی
🔹... تفرجکنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت بَرد آرمیده بود و ایام دولت وَرد رسیده.
پیراهن برگ، بر درختان
چون جامهٔ عید نیکبختان
اول اردیبهشتماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قُضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لَآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد، موضعی خوش و خرّم و درختان درهم. گفتی که خردهٔ مینا بر خاکش ریخته و عِقد ثریا از تارکش آویخته.
روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال
دَوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون
آن پر از لالههای رنگارنگ
وین پر از میوههای گوناگون
باد در سایهٔ درختانش
گسترانیده فرش بوقلمون
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
💡خواندن فعال
🔰خواندن هر نوع مطلبی فعالیت است، هر گونه خواندنی نیز تا اندازهای باید فعالانه باشد. مسلماً خواندن غیرفعال غیرممکن است؛ با چشمان بدون حرکت و مغز به خواب رفته نمیتوان خواند. بنابراین وقتی خواندن فعال را با خواندن غیرفعال مقایسه میکنیم، منظور ما این است که در آغاز به این نکته توجه کنیم که خواندن کم و بیش با فعالیت همراه است.
🔰هر چه خواندن با فعالیت بیشتری همراه باشد، نتایج بهتری به همراه دارد. از دو شخصی که در شرایط مساوی میخوانند، خواندن آن یک مفیدتر است که با فعالیت و کوشش بیشتری همراه باشد. خوانندهای بیشترین سود را میبرد که از خود بیشتر مایه گذاشته، بخواهد حداکثر استفاده را از مطلب مورد نظر ببرد.
🔰حقیقت این است که خواندن غیرفعال به طور کلی وجود ندارد. بسیاری معتقدند در مقایسه با نوشتن و صحبت کردن که آشکارا فعال هستند، خواندن و گوش کردن انفعالی است. نویسنده و گوینده باید مقداری زحمت بکشند در حالی که خواننده و شنونده احتیاجی به فعالیت ندارند. خواندن و گوش دادن وسیلهای است برای دریافت پیام فردی که فعالانه مشغول ارسال آن است.
📘منبع: کتاب چگونه کتاب بخوانیم اثر مارتيمر جي آدلر - چارلز لينكلن ون دورن /انتشارات به نشر
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
در کتاب هنر شفاف اندیشیدن» اثر رولف دوبلی، جملہ
قابل تاملی هست که میگوید
" اگر مجبور باشی همیشه از خود دفاع کنی شاید بهتر باشد از آن رابطه اجتناب کنی. روابطی که در آنها مدام باید توضیح بدهی و از خودت دفاع کنی، بیشتر از آنکه مفید باشد، آسیب زننده است.
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
💎خنده چگونه باعث شفای بدن می شود؟
وقتی پزشكان به نورمن كازينز گفتند كه به بيماری " آنكيلو اسپونديليتيس " مبتلاست اضافه كردند كه هيچ كمكی نمی توانند به او بكنند و بايد آماده باشد كه بعد از دوره ای درد جانكاه از دنيا برود.
كازينز اتاقی در يک هتل گرفت و هر فيلم خنده داری را كه می توانست پيدا كند كرايه كرد.
او بارها و بارها نشست و اين فيلم ها را تماشا كرد و از ته دل خنديد. پس از شش ماه خنده درمانی ای كه خودش برای خودش تجويز كرد پزشكان در نهايت تعجب دريافتند كه بیماری او كاملا درمان شده و هيچ اثری از آن نيست...!
اين نتيجه حيرت انگيز باعث شد تا كازينز كتاب آناتومی يك بيماری را بنويسد و منتشر كند. سپس او پژوهش گسترده ای پيرامون كاركرد آندورفين ها آغاز كرد.
آندورفين ها مواد شيميايي ای هستند كه وقتی می خنديم در مغز آزاد می شوند. آن ها همان تركيب شیمیایی مورفين و هروئین را دارند و ضمن اين كه اثر آرام بخشی روی بدن می گذارند، سيستم ایمنی بدن را تقويت می كنند.
اين امر توضيح می دهد كه چرا آدم های شاد به ندرت بيمار می شوند و خیلی جوان به نظر میرسند در حالی كه کسانی كه مدام گله و شكايت می كنند اغلب اوقات بيمار هستند...!
📚 زبان_بدن_نوشته
✍ جو_ناوارو
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
| مطالب قدیمی تر |
.: Weblog Themes By Pichak :.
