یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای بگزارد (نماز صبح) چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت: جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی ...
گلستان_سعدی
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ | 6:54 | نویسنده : سیران قادری |
.: Weblog Themes By Pichak :.
