یه کتابی هست به اسم «فقر احمق میکنه». منظورش اصلاً توهین نیست. به شکل کلی میگه وقتی آدم مدام تو کمبود زندگی میکنه، ذهنش دیگه فضای خالی برای پردازش نداره. و این درسته!
فقر فقط این نیست که پول نباشه. فقر یعنی هر روز با اضطراب بیدار شی، مدام حساب کنی چی رو نداشته باشی، کدوم نیاز رو عقب بندازی، کجا کوتاه بیای و ...
این وضعیت کمکم ذهن رو فرسوده میکنه. آدم هنوز باهوشه، اما توان فکر کردن درست و بلندمدت رو از دست میده. تصمیمها کوتاهمدت میشن، واکنشها هیجانی میشن، اشتباهها بیشتر میشن، نه از سر نادانی، بلکه از سر خستگی ذهن.
حالا همین رو تصور بفرمایید نه برای یک نفر، بلکه برای یک جامعه. وقتی یه جامعه فقیره، یعنی اکثریت مردمش دائم تو وضعیت بقا هستن. همه ذهنها پره، همه عصبیان، همه عجله دارن. دیگه حوصله شنیدن حرف پیچیده، بحث طولانی، فکر جمعی باقی نمیمونه.
جامعه شروع میکنه به تصمیمهای عجولانه، قضاوتهای سریع، انتخابهای سادهپسند. اینطوری میشه که شعار جواب میده، اما توضیح نه. وعده فوری جذابه، برنامه بلندمدت اما خستهکنندهست.
اینجاست که جامعه کمکم شبیه یه آدم خسته رفتار میکنه. آینده رو نمیبینه، فقط میخواد از امروز رد بشه. این احمق شدن نیست، فرسوده شدنه. فقر، قبل از اینکه جامعه رو بیاخلاق یا بیفرهنگ کنه، عقل جمعی رو کوتاهبرد میکنه. نتیجهاش جامعهایه که واکنش هیجانی نشون میده بهجای فکر کردن، دعوا میکنه بهجای گفتوگو، و بقا رو با عقلانیت اشتباه میگیره.
کتاب دقیقاً همین رو میگه: فقر ذهن رو اشغال میکنه، و وقتی ذهن یک جامعه اشغال شد، لازم نیست نادان باشه، همین که نتونه درست فکر کنه، کافیه
فقر احمق میکند
:سند هیل مولاینیتن و الدار شمیر
موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
.: Weblog Themes By Pichak :.
