داستان قصههای مجید واقعاً شاهکاری ماندگار است؛ چه خوب است این هوشنگ مرادی کرمانی!
امسال، در شبهای تابستان، یکی از کتابهایی که با پسرم خواندیم و به پایان رساندیم، همین قصههای مجید بود. پسرم امسال کلاس دهم است، اما یکی از کارهایی که همیشه با هم انجام میدهیم، کتابخوانی است. شبها، حدود یک ساعت پیش از خواب، یا من برای او میخوانم، یا او برای من میخواند، یا گاهی با هم کتاب صوتی گوش میدهیم.
این بار که قرعه به نام قصههای مجید افتاده بود، با اینکه بارها فیلمش را دیدهام و کتابش را خواندهام، باز هم چنان با شوق میخواندم که گویی هرگز نخواندهام. اما این بار، بیش از آنکه خود را جای مجید بگذارم، در نقش بیبی فرو رفته بودم؛ شاید چون حالا من هم مادرم و نگاه به داستان برایم کاملاً متفاوت شده است.
در آن بخش از داستان که بیبی گفت:
– دلم میخواست اینجوری نشده بودی. من آرزوها داشتم، کاش اینجوری نبودی.
– چه جوری بودم، خوب بود؟
– یه جور دیگه، مثل همه زرنگ و حواسجمع. زندگی تو این دنیا خیلی سخته... خیلی نگرانتم، مجید!
دیگر نتوانستم ادامه بدهم. یک دل سیر گریه کردم، برای همه بیبیهایی که آرزوهایی بزرگ برای فرزندانشان داشتند اما نشد، و برای همه مادرانی که هنوز هم نگرانند... نگران، نگران، نگران.
و برای فرزندانی که چه بی گناه و مظلومند و کسی به فکرشان نیست.
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
.: Weblog Themes By Pichak :.
