در مجلسی نشسته بودم. خانمی با اسم کوچک من را صدا زد. پس سلام و احوالپرسی و معرفی خودش به یادش آوردم. سال های دوران دبستان همکلاس بودیم. گفت هیچ وقت من را فراموش نمی کند و بسیاری از کارهای تو را برای دیگران از جمله همسرم که کارمند دادگستری است بازگو کرده ام . مثلا شجاعت تو را. پرسیدم چه شجاعتی؟ گفت: یادت نمی آید زمانی که اول ابتدایی بودیم، یک روز کلاس درس را به نشانه اعتراض ترک کردی. در حالی که لبخندی من را به آن سال های کودکی و معصومیت برد یادم آمد مانند خوابی که بخش هایی از آن در ذهن پایدار مانده باشد.
دوستم گفت همکلاسی داشتیم که مادرش به دیوانه مشهور بود. چرا که همیشه جیغ و داد می زد و همه از او می ترسیدند و کسی جرات نداشت به دختر آن زن بگوید بالای جشمت ابروست. یک روز سر کلاس دختر آن زن یکی از همکلاسی هایمان را زد و فش داد. خانم ... که خدا رحمتش کند به جای آن که جانب حق را بگیرد از آن دختر پررو و بی تربیت دفاع کرد و کلی سرزنشش کرد. ما هیچ کدام - که فکر کنم آن زمان که خبری از مدارس غیرانتفاعی و .. - نبود - 50 یا 40 نفری بودیم جرات نکردیم حرفی بزنیم. اما تو با نهایت شجاعت از کلاس بیرون رفتی و رو به خانم معلم ایستادی و گفتی این چه ظلمی است ؟ چرا به خاطر مادر ... فلانی چیزی به او نمی گویی چرا این بیچاره را اذیت می کنی.رفتی که از کلاس بیرون بروی که خانم معلم یک لحظه وجدانش بیدار شد و تو را بوسید و خواهش کرد که سرجایت بنشینی و آن دو دختر را نصیحت کرد و با هم آتشی شان داد. کم کم خاطره در ذهنم زنده شد.
شاید بیشترین خاطرات ما که خبری از سفرهای داخل کشور و خارج نبود و یا برگزاری انواع جشن های مختلف مربوط به همین مدارس و همکلاسی و معلم بود. من بارها یادم می آید جاهایی که احساس می کردم ناحقی می شود به مدیر یا معاون یا معلم تذکر می دادم. آنها که عقل سلیم و وجدان درست داشتند به حرفم با سن کمم گوش می دادند و انتقاد می پذیرفتند. اما کسانی هم بودند که نمره من رابە جای ۲۰ 19/75 می گذاشتند چون حرف من باب میل آنها نبود. خداوند مهربان حق را دوست دارد
موضوعات مرتبط: نوشته های شخصی
.: Weblog Themes By Pichak :.
