(برگرفته از سایت اندیشه پویا)
کتاب، راه فرار نیست. پنجره است. راهیست به ذهن آدمهایی که سده ها و هزاره ها پیش شاید تنشان خاک شد، اما فکرشان را در کاغذ قفل کردند تا ما هنوز گرم بمانیم. مارکوس اورلیوس، وسط چادر لشکرش، وقتی از خیانتها، طاعون، ترس مرگ خسته بود، کتاب میخواند. نه برای سرگرمی. برای اینکه بداند پیش از او، آدمهایی همین راه را رفتهاند و دوام آوردهاند.
ما کتاب میخوانیم چون فکرمان کوتاه است، عمرمان کوتاهتر. چون هیچکس فرصت ندارد همهچیز را خودش تجربه کند. اما میتواند از تجربهی آنکه تجربه کرده، قرض بگیرد. سنکا میگفت: «کتاب بخوان، تا اشتباه نکنی. یا لااقل اشتباهات قبلی را دوباره تکرار نکنی.»
کتاب، ما را آرامتر نمیکند، ما را بیدارتر میکند. مثل پتکی که توهم دانستن را خرد میکند. مثل پلی که نشان میدهد این زندگی، فقط همین اتاق و این خیابان و این کشور نیست. دنیاییست پر از مغزهای زنده، حرفهای ناگفته، ایدههایی که مثل بذرند. اگر بخواهی، میروی و میکاریشان.
کتابخواندن، کمترین کاریست که آدم برای نجات خودش از سطحیماندن میکند. چون ذهنی که کتاب نمیخواند، اسیر صدای بلندترها میشود. بردهی چیزی میشود که در لحظه داغ است؛ بی آنکه بپرسد چرا.
کتاب، تمرین شککردن است. تمرین ساختن یک اتاق امن در سر، که هر وقت از دنیا خسته شدی، بروی آنجا و آدم دیگری برگردی.
همهی حرفِ ثورو، سنکا، مارکوس، لینکلن در یک جمله جمع میشود: اگر میخواهی ذهنی داشته باشی که دست هیچکس بهش نرسد، باید کتاب بخوانی. چون ذهنی که میخواند، هنوز زنده است؛ و ذهن زنده را هیچکس نمیتواند اسیر کند!
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
.: Weblog Themes By Pichak :.
