بهرام گور علاقه زیادی به شکار داشت و در تیراندازی دست توانایی داشت.
روزی بهرام با همسرش " گل اندام" که بسیار مورد توجه بوده است و در وقت شکار همیشه با بهرام بوده است ، به شکار می رود و از گل اندام می خواهد که این بار گوری با میل و نظر او شکار کند،
گل اندام که دختری بسیار زیبا است، شیوه ای را در شکار به بهرام پیشنهاد می کند که درآغاز ناممکن به نظر می رسد.
که در هفت پیکر نظامی ، بدین ترتیب است:
گفت باید که رخ بر افروزی پس این گور در سمش دوزی
بهرام نیز می پذیرد و گوری را به آن گویند که گل اندام گفته بود شکار می کند،
لیکن گل اندام به جای آن که زبان به ستایش از شاه بگشاید، سخنی می گوید که خاطر شاه از آن آزرده می شود.
گل اندام می گوید:
" کار نیکو کردن از پر کردن است"
که مهارت و چیره دستی شاه نتیجه تجربه درازمدت است.
بهرام با خشم گفت:
تو بر من سخت گرفتی و خواستی ناتوانی مرا آشکار کنی و حالا که موفق شدم مرا کوچک (تحقیر) می کنی!
(بهرام وزیری داشت دادگر (عادل) و دانا که همیشه همراه بهرام بود.) و بهرام به وزیرش دستور داد او را بکشند.
وزیر او را برد.
گل اندام به وزیر گفت:
ای وزیر مرا نکش روزی بهرام پشیمان می شود.
وزیر از کشتن او خودداری می کند و او را به روستای تل گاو که متعلق به خودش است می برد و پیراهن او را به خون گوسفند آغشته کرده و به سوی بهرام روان نمود.
کاخک (قصر) وزیر در بالای تپه ای طبیعی واقع شده بود و اتفاقن (اتفاقاً) همان روز ماده گاوی در آن جا زاییده بود.
گل اندام هر روز گوساله نواز را به دوش می گرفت و از چهل پله کاخ (قصر) به پایین برای چرا و سپس بالا می برد.
و هر روز این کار را برای سالیان می کرد تا گوساله گاو نیرومندی (قوی هیکلی) شد.
پس (بعد) از شش سال گل اندام به وزیر گفت:
ای وزیر اندیشه ایی (تدبیری) کن تا شاه به این سو (حوالی) به جهت شکار بیاید.
وزیر فکری کرد و بهرام را به کاخک (قصر) چهل پله دعوت کرد.
گل اندام از سلیقه و ذوق برای پذیرایی چیزی کم نگذاشت و شاه وارد باغی که در دامنه این تپه بود شد.
وقتی به بالای تپه نگاه کرد و بلندی آن را دید با تعجب از وزیر پرسید:
چطور مرد شصت ساله ای چون تو به این کاخ (قصر) رفت و آمد می کند؟
وزیر پاسخ (جواب) داد: من که مرد نیرومندی (قوی) هستم و چیز مهمی نیست، اما در اینجا زنی هست که گاوی به بزرگی یک فیل به گردن می گیرد و بدون درنگ از این پله ها بالا و پایین می برد.
بهرام گفت:
این باور کردنی نیست!!
وزیر به گل اندام که در همان نزدیکی بود؛ اشاره کرد و به این ترتیب گاو را به دوش گرفت و از پله ها بالا برد.
وقتی به بالا رسید به شاه گفت:
این گاو را من از پله آوردم.
آیا کسی از لشکریان شما می تواند آنرا به پایین ببرد ؟!
شاه فکر کرد و گفت:
این عمل از روی قوت و توانمندی نیست؛ بلکه به واسطه آموزش (تعلیم) و ورزش است.
شاه گفت:
این نه زور مندی است بلکه تعلیم کرده ای ز نخست
گل اندام گفت:
چیز شگفتی است!
پس من کار و هنری ندارم و فقط تمرین و ورزش است.
ولی شاه گور خری را با تیر می زند و کسی حق ندارد نام ورزش و تعلیم را بیاورد!!
گفت به شه غرامتی ست عظیم
گاو تعلیم و گور بی تعلیم
من که گاوی برآورم به بام
جز به تعلیم بر نیاورم نام
چه سبب چون زنی تو گوری خرد
نام تعلیم کس نیارد برد
بهرام گل اندام را شناخت و پرده از چهره او برداشت و او را نوازش کرد و به وزیر انعام فراوان و خلعت داد.
منابع و ماخذ:
1- نظامی " هفت پیکر" تهران، چاپ شرق، چاپ دوم ۱۳۳۴
2- زرین کوب، عبدالحسین، پیر گنجه در جستجوی نا کجا آباد. انتشارات کن، چاپ دوم ۱۳۷۴
3- کتاب فرهنگ نامه امثال و حکم ایرانی، تالیف امین خضرانی ( واله) انتشارات نوید شیراز ،۱۳٨۲.
.: Weblog Themes By Pichak :.
