درخت کاج کوچولویی توی جنگلی بی نهایت زیبا زندگی میکرد. پرندهها روش مینشستن، سنجابها روی شاخههاش بازی میکردن، اما اون به هیچ کدوم از اینا توجه نداشت و فقط میخواست رشد کنه و بزرگ بشه. دائم نگران این بود که بزرگ بشه و مثل درختهای کاج بزرگی که قطعشون میکردن، قطع بشه و بره به جای جادویی و ناشناختهای که اونها میرن، و خوشبختی رو اون جا پیدا کنه.
تا این که یه روز چوببُرها اومدن و قطعش کردن، اما چنان به درد و رنج افتاد که با خودش گفت:
«چقدر من خوشبخت بودم، چقدر روزگاری که با پرندهها و سنجابها بودم خوش بود، کاش قدر همون روزگار رو میدونستم، اما اون دوران دیگه هرگز بر نمیگرده.»
چوببرها به عنوان درخت کاج کریسمس فروختنش.
بچهها تزیینش کردن و دورش رقصیدن و بازی کردن، اما درخت با خودش فکر میکرد:
«امشب که خوب نتونستم لذت ببرم، ولی فرداشب از این همه مراسم قشنگ لذت میبرم.» اما فرداشبی به کار نبود.
درخت رو صبح روز بعد به انباری انداختن.
درخت این قدر غصه خورد که با خودش گفت:
«دیشب چقدر من خوشبخت بودم، کاش قدرش رو میدونستم، اما اون دوران دیگه هرگز بر نمیگرده.»
توی انبار موشها دورش جمع شدن و درخت کاج برای موشها قصهش رو تعریف میکرد.
موشها با شادی و هیجان به قصهٔ زندگیش گوش میدادن، اما درخت غصه میخورد. تا این که یه روز اومدن از انبار بردنش، تکهتکهش کردن تا هیزمش کنن. اون وقت فکر کرد:
«چقدر روزگاری که با موشها بودم خوشبخت بودم، چقدر همه با علاقه بهم گوش میدادن، کاش قدر اون روزگار رو میدونستم، اما اون دوران دیگه هرگز بر نمیگرده.»
این ماجرای آدمیه که همیشه آرزوش زمان و مکانی دیگه ست، و نمیتونه زیباییهای زمان خودش رو ببینه و هیچی راضیش نمیکنه.
هانس_کریستین_اندرسن
موضوعات مرتبط: داستان
ویرگول
گفتهاند که وقتی، یکی از افسران جوان گارد نیکلای اول ـ امپراتور روسیه ـ به گناهی متهم شد و خشم امپراتور را چنان برانگیخت که فرمان داد تا بی درنگ به دوردست ترین نقاط سیبری تبعیدش کنند.
یاران او کمر به نجاتش بستند و به هر وسیله تشبث جستند؛ چنان که شهبانو را برانگیختند تا نامه ئی به امپراتور نوشت و شفاعت او کرد تا از تبعیدش درگذرد.
امپراتور شفاعت شهبانو را نپذیرفت و به دبیر خود گفت تا در گوشۀ همان نامه تصمیم قاطع او را به لزوم تبعید افسر گناهکار، یادداشت کند:
بخشش لازم نیست ، به سیبری تبعید شود .
دبیر ـ که خود از یاران متهم بود ـ فرمان امپراتور را، هم بدان گونه که از او شنیده بود به گوشۀ نامه نوشت. اما حیله ئی در کار کرد تا افسر نگونبخت از خشم امپراتور رهائی یافت.
در فرمان امپراتور، تنها جای ویرگولی را تغییر داده آن را چنین نوشته بود:
بخشش ، لازم نیست به سیبری تبعید شود !
برگرفته از کتاب "نام ها و نشانه ها در دستور زبان فارسی احمد شاملو
موضوعات مرتبط: نگارش ، منتخبی از متون کتاب ها ، داستان
به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .
گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟
پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .
پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟
ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی امپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟
محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .
سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..
با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.
سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
نقل است که : امیر نصر سامانی (یکی از امرای سامانی که از سال 301 تا 331 ه.ق سلطنت کرد) در ایّام کودکی معلّمی داشت، که نزد او درس می خواند، ولی از ناحیه ی معلّم کتک بسیار خورد (زیرا سابقا بعضی معلمین شاگردان خود تنبیه بدنی می کردند) امیر نصر کینه ی معلم را به دل گرفت و با خود می گفت: هر گاه به مقام پادشاهی برسم، انتقام خود را از او می کشم و سزای او را به او می رسانم.
وقتی که امیر نصر به پادشاهی رسید، یک شب به یاد معلمش افتاد و در مورد چگونگی انتقام از او اندیشید، به خدمتکار خود گفت: برو در باغ چوبی از درخت «به» بگیر و بیاور.
خدمتکار رفت و چنان چوبی را نزد امیر نصر آورد و امیر به خدمتکار دیگرش گفت تو نیز برو آن معلم را احضار کن و به اینجا بیاور.
خدمتکار نزد معلم آمد و پیام جلب امیر را به او ابلاغ کرد، معلم همراه او حرکت کرد تا نزد امیر نصر بیاید، معلم در مسیر راه از خدمتکار پرسید: علت احضار من چیست؟
خدمتکار جریان را گفت.
معلم دانست امیر نصر در صدد انتقام است، در مسیر راه به مغازه ی میوه فروشی رسید، پولی داد و یک عدد میوه ی «بِهِ خوب» خرید و آن را در میان آستینش پنهان کرد. هنگامی که نزد امیر نصر آمد، دید در دست امیر نصر چوبی از درخت«به» هست و آن را بلند می کند و تکان می دهد. همین که چشم امیر نصر به معلم افتاد، خطاب به او گفت: از این چوب چه خاطره را می نگری؟ (آیا می دانی با چنین چوبی چقدر در ایام کودکی من، به من زدی؟)
در همان دم معلم دست در آستین خود کرد و آن میوه ی «به» را بیرون آورد و به امیر نصر نشان داد و گفت:« عمر پادشاه مستدام باد، *این میوه ی به این لطیفی و شادابی از آن چوب به دست آمده است.» ( یعنی بر اثر چوب و تربیت معلم، شخصی مانند شما فردی برجسته، به وجود آمده است).*
*امیر نصر از این پاسخ جالب، بسیار مسرور و شادمان شد، معلم را در آغوش محبت خود گرفت، جایزه ی کلانی به او داد و برای او حقوق ماهیانه تعیین کرد، به طوری که زندگی معلم تا آخر عمر در خوشی و شادابی گذشت.*
*نیمکتهای چوبی*
*بیشتر از درختان جنگل میوه میدهند.*
*چون ریشه در تلاش معلم دارند*
*
به یادتان باشد مدرک تحصیلی شما و توان در خواندن متن بالا؛ نتیجه زحمات معلمانتان است .پس به نیکی از آنان یاد کنید.
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
ایوان دیمیتریچ، مردی از طبقه متوسط که همراه خانواده اش با درآمد هزار و دویست تا در سال زندگی می کرد و از سرنوشتش خیلی راضی بود، بعد از شام روی کاناپه نشست و شروع به خواندن روزنامه کرد.
همسرش که میز را تمیز می کرد، گفت: «امروز فراموش کردم که نگاهی به روزنامه بیندازم؛ نگاه کن و ببین لیست قرعه کشی اونجا هست؟»
ایوان دیمیتریچ گفت: «بله، هست، اما بلیت تو منقضی نشده ؟»
«نه، همین سه شنبه سودش را گرفتم.»
«شماره اش چنده؟»
«سری 499/9، شماره 26.»
«بسیار خب... ما باید 499/9 و 26 را ببینیم.»
ایوان دیمیتریچ هیچ اعتقادی به شانس و بخت آزمایی نداشت، و معمولاً، به دیدن لیست شماره برندگان رضایت نمی داد، اما حالا، چون کار دیگری برای انجام دادن نداشت و روزنامه هم مقابل چشمانش بود، انگشتش را در امتداد ستون اعداد پایین برد و بلافاصله، علیرغم بدبینی اش، در دومین سطر از بالا، چشمانش بر روی عدد 499/9 میخکوب شدند. چشمانش آنچه را می دید باور نمی کرد، کاغذ را با عجله روی زانوانش انداخت. بی آنکه به شماره روی بلیت نگاهی بیاندازد، چنانکه گویی آب سردی بر رویش ریخته باشند، سرمای مطبوعی در حفره شکمش احساس کرد؛ سوزناک و وحشتناک و شیرین!
با صدای ضعیفی گفت: «ماشا، 499/9 اینجاست.»
همسرش نگاهی به صورت شگفت زده و هراسناک او انداخت و دریافت که شوخی نمی کند.
رنگش پریده و دستمال تا شده را روی میز انداخت و پرسید: «499/9؟ »
«بله، بله ... واقعاً اینجاست!»
«و شماره بلیت؟»
«اُه، بله! شماره بلیت هم هست. اما واستا ... صبر کن! نه، من میگم به هر حال، شماره سری اینجاست. به هر حال، می فهمی ...»
ایوان دیمیتریچ، با نگاهی به همسرش، لبخندی پهن و بی احساس زد، مانند وقتی که شیء درخشانی را به نوزادی نشان می دهند. همسرش هم لبخند زد؛ اینکه فقط شماره سریال را عنوان کرده و سعی نکرده بود شماره بلیت برنده را پیدا کند، برای او هم به اندازه شوهرش خوشایند بود. این آزار دادن و امید واهی دادن به خود در مورد آینده احتمالی خیلی شیرین و هیجان انگیز است!
ایوان دیمیتریچ، پس از سکوتی طولانی گفت: «شماره سری ماست، بنابراین احتمالش هست که ما برنده باشیم. این فقط یک احتمال است، اما وجود دارد!»
« خب، حالا نگاه کن!»
« کمی صبر کن. برای نا امید شدن وقت زیاد داریم. این شماره در دومین سطر از بالا بود، پس جایزه هفتاد و پنج هزار تاست. این پول نیست، بلکه قدرت است، سرمایه است! و ظرف یک دقیقه من باید به لیست نگاه کنم و آنجا - 26! ها؟ من میگم اگر واقعا برنده شده باشیم، چه؟»
زن و شوهر زدند زیر خنده و در سکوت به یکدیگر خیره شدند. احتمال برنده شدن آنها را گیج کرده بود؛ هر دوی آنها نمی توانستند بگویند یا تصور کنند که آن هفتاد و پنج هزار تا را برای چه می خواستند، چه خواهند خرید یا به کجا خواهند رفت. فقط به اعداد 499/9 و 75،000 فکر کرده بودند، و آنها را در خیال شان تصور کرده بودند، ولی نمی توانستند به خود شادی که آنقدر امکان پذیر بود، فکر کنند.
ایوان دیمیتریچ که برگه را در دستش گرفته بود، بارها از گوشه ای به گوشه ای دیگر قدم زد، و زمانی که از تأثیر اولیه این تصور بهبود یافت، شروع به خیال پردازی کرد.
او گفت: «و اگر ما برنده شده باشیم، زندگی جدیدی خواهیم داشت، دگرگون می شویم! بلیت مال توست، اما اگر مال من بود، من باید، اول از همه، البته، بیست و پنج هزار تا را صرف یک دارایی واقعی به شکل ملک می کردم، ده هزار تا برای هزینه های ضروری، مبلمان جدید ... سفر ... پرداخت بدهی ها، و غیره ... . چهل تای دیگرش را هم در بانک گذاشته و سودش را می گرفتم.»
همسرش نشسته و دست هایش را در دامنش رها کرد و گفت: «بله، یه ملک، خیلی خوب میشه.»
«جایی در ایالت تولا یا اوریال ... اولأ نیاز به ویلای تابستانی نخواهیم داشت، و علاوه بر این، همیشه برایمان درآمد خواهد داشت.»
تصاویر زیادی در تخیلش شکل گرفتند، هر کدام دلپذیر تر و شاعرانه تر از قبلی، و در تمام این تصاویر او خودش را با تغذیه مناسب، متین، سالم، گرم و حتی داغ، تصور کرد. در این موقع، خودش را بعد از خوردن سوپ تابستانه، به سردی یخ، دراز کشیده به پشت، بر روی شن های سوزان نزدیک رودخانه یا در باغی زیر درخت لیمو دید ... هوا داغ است ... دختر و پسر کوچکش در نزدیکی او می خزند و در شن ها گودال هایی می کنند یا در میان علف ها کفش دوزک می گیرند. او بی آنکه به چیزی فکر کند، به چرت شیرینی فرو رفته، و احساس می کند نیازی نیست که امروز، فردا یا روز بعدش سر کار برود. یا، خسته از دراز کشیدن مداوم، به سوی مزرعه یونجه، یا برای یافتن قارچ به جنگل خواهد رفت، یا روستایی ها را تماشا می کند که با تور ماهی می گیرند. زمانی که خورشید غروب میکند، او حوله و صابونی برداشته و به سوی اتاقک شستشو راهی می شود، در آن جا به آسودگی لباس از تن خارج کرده و به داخل آب میرود. و در آب، نزدیک دایره های تیره صابونی، ماهیهای کوچک به سرعت عقب و جلو می روند و علف های هرز سبز در آب، سر تکان می دهند.
همسرش رویا پردازانه گفت: «بله، خریدن ملک خیلی خوب است»، از چهره اش مشخص بود که مسحور افکارش شده است.
ایوان دیمیتریچ پاییز را با باران هایش، بعدازظهرهای سردش، و تابستان سنت مارتین اش تصور کرد. در آن فصل، او مجبور خواهد بود که پیاده روی های طولانی تری در اطراف باغ و در کنار رودخانه داشته باشد، تا حسابی خنک شود، و سپس لیوان بزرگی ودکا بنوشد و قارچ شور یا ترشی خیار بخورد، و سپس یک نوشیدنی دیگر ... بچه ها دوان دوان با هویج و تربچه ای که بوی خاک تازه می دهد، از آشپزخانه باغ می آیند... و سپس، او تمام قد بر روی کاناپه دراز خواهد کشید و با فراغت خاطر برگ های مجله مصوری را ورق خواهد زد، یا، صورتش را با آن پوشانده و دکمه های نیم تنه اش را باز کرده و خود را به خوابی سبک می سپارد.
تابستان سنت مارتین با هوای گرفته و بارانی همراه است. روز و شب می بارد، درختان عریان می گریند، و باد، سرد و مرطوب است. سگ ها، اسب ها، ماکیان - همگی خیس، افسرده و غمگین هستند. جایی برای پیاده روی نیست؛ روزهای متمادی نمی توان بیرون رفت؛ باید بالا و پایین اتاق را قدم زد، و با نا امیدی به پنجره خاکستری نگاه کرد. خیلی دلتنگ کننده است.
ایوان دیمیتریچ مکثی کرده و به همسرش نگاه کرد.
گفت: "می دونی ماشا، من باید به خارج از کشور بروم."
و شروع کرد به فکر کردن به این که چقدر خوب می شود که در اواخر پاییز، به جایی خارج از کشور در جنوب فرانسه ... ایتالیا ... یا هند برود.
همسرش گفت: «من هم حتما باید به خارج از کشور بروم.»
«اما به شماره بلیت نگاه کن!»
«صبرکن، صبرکن! ... »
در اطراف اتاق قدم زد و به فکر کردن ادامه داد. به ذهنش خطور کرد،اگر همسرش واقعاً بخواهد به خارج از کشور برود، چه؟ تنهایی سفر کردن خوشایند است، یا معاشرت با زنان سبک و بی دقت امروزی، که تمام طول سفر در مورد چیزی جز بچه ها فکر نمیکنند و حرف نمی زنند، آه می کشند، و با هر فاصله گرفتنی از وحشت می لرزند. ایوان دیمیتریچ همسرش را با تعدادی بسته، سبد وکیف در باران تصور کرد؛ او مدام در مورد چیزی آه خواهد کشید، از قطار شکایت خواهد کرد که باعث سردردش شده، از این که پول خیلی زیادی خرج کرده است... در ایستگاه ها شوهرش مرتب مجبور خواهد شد که به دنبال آب جوش، نان و کره بدود ... اما او شام نخواهد خورد فقط به این دلیل که گران است.
او با نگاهی به همسرش، فکر کرد: «هر بار که از او دور شوم، غرولند خواهد کرد. بلیت بخت آزمایی مال اوست، نه مال من! وانگهی، رفتنش به خارج از کشور چه فایده ای دارد؟ او خودش را در هتل حبس خواهد کرد، و اجازه نخواهد داد که از جلو دیدش دور شوم... می دانم!»
برای اولین بار در زندگی، ذهن او بر این حقیقت که همسرش پیر و بد قیافه شده، متوقف شد. این که همسرش کاملا با بوی آشپزی اشباع شده است، او هنوز جوان، شاداب و سالم بود و بی هیچ مشکلی می توانست دوباره ازدواج کند.
او فکر کرد؛ «البته، تمام این ها مزخرفات احمقانه است، اما ... او چرا باید به خارج از کشور برود؟ چه سودی از آن خواهد برد؟ ولی اگر برود، البته ... می توانم تصور کنم ... در واقع نپال یا کلین برایش فرقی نمی کند. او فقط سر راه من خواهد بود. باید وابسته به او باشم. می توانم تصور کنم که چطور مثل همه ی زن ها به محض این که پول را بگیرد آن را در محلی مخفی خواهد کرد. او از روابطش محافظت خواهد کرد و هر بار از او فاصله بگیرم، غرغر خواهد کرد. »
ایوان دیمیتریچ به روابط همسرش فکر کرد. تمام آن برادران و خواهران و خاله ها و دایی های بیچاره به محض این که در مورد بلیتِ برنده بشنوند، سینه خیز خواهند آمد، مانند گدایان شروع به نالیدن خواهند کرد، و با لبخند های چرب و ریاکارانه تملق شان را خواهند گفت. اگر به آن های چیزی داده شود، بیشترش را مطالبه خواهند کرد. و اگر درخواست شان رد شود، ناسزا خواهند گفت، تهمت و افترا زده و آرزوی هرگونه بدبختی برایشان خواهند کرد.
ایوان دیمیتریچ خویشان خود را به یاد آورد، و چهره هایی که در گذشته بیغرضانه به آن ها نگاه کرده بود، اکنون به نظرش زننده و منفور می آمدند.
او فکر کرد: « آن ها چه آدم های پستی هستند!»
چهره ی همسرش، نیز، زننده و منفور به نظرش رسید. عصبانیت نسبت به همسرش در قلبش موج می زد و کینه جویانه فکر کرد:
«او هیچ چیز درباره ی پول نمی داند. آنقدر خسیس است که اگر برنده شود، صد روبل به من خواهد داد و بقیه اش را زیر قفلی خواهد گذاشت.»
حالا به همسرش نگاه کرد، البته نه با لبخند، بلکه با نفرت. همسرش هم نگاهی به او کرد، او نیز با عصبانیت و نفرت. او نیز رؤیاهای خودش، نقشه های خودش و تفکرات خودش را داشت؛ و به خوبی می فهمید که رؤیاهای شوهرش چه بودند. می دانست که او اولین کسی خواهد بود که سعی می کند پولش را از چنگش در آورد.
چشمانش می گفتند: «رؤیا ساختن با هزینه ی دیگران خیلی خوب است! نه، جرأتش را نداری! »
شوهرهرش متوجه نگاه او شد؛ دوباره نفرت در سینه اش به جوش آمد، و برای این که همسرش را آزار دهد؛ برای اینکه عذابش دهد؛ به سرعت به صفحه ی چهارم روزنامه نگاه کرد و پیروزمندانه خواند:
«سری 499/9، شماره ی 46! نه 26!»
یکدفعه نفرت و امید، هر دو، ناپدید شدند، و بلافاصله برای ایوان دیمیتریچ و همسرش به نظر رسید که اتاق شان تاریک و کوچک و سقفش کوتاه است، واینکه شامی که می خوردند برایشان فایده ای جز سنگین شدن معده نخواهد داشت، که بعد از ظهرها چقدر طولانی و خسته کننده اند ... .
ایوان دیمیتریچ که داشت بدخلق می شد، گفت: «چه معنی دارد؟ هرجا که پا می گذاری، تکه های کاغذ، خرده نان و آشغال هست، اتاق ها هیچ وقت جارو نمی شوند! واقعاً آدم مجبور می شود برود بیرون. لعنت به روح من. من باید بروم و خودم را از اولین درخت صنوبر دار بزنم.»
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
آرت_بو_خوالد
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت اینگونه تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ندارید. من جسارت کردم قربان! خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
واقعیترین معنای «کسی شدن» !
من كتابدار یک کتابخانه ام کتابخانه ساعت ۹ شب تعطیل میشود اما من معمولاً تا نیمه شب میمانم تا موجودی کتابها را بررسی کنم
ماه گذشته یک کارت عضویت کتابخانه روی زمین پیدا کردم اعتبارش مربوط به سال ۱۹۸۷ بود.روی آن نوشته شده بود ایتن بروکس ۱۲ ساله.»...سی و هفت سال از آن گذشته بود.اما نوشته ای که پشت کارت بود نظرم را عوض کرد.....می خواستم آن را دور بیندازم با دست خط یک کودک نوشته شده بود «وقتی کسی شدم این کارت را برمیگردانم. ایتن بروکس چه کسی بود؟ آیا بالاخره «کسی» شده بود؟ در سیستم کتابخانه دنبالش گشتم. آخرین کتابی که امانت گرفته بودمربوط به ژوئن ۱۹۸۷ بود؛ رمان «بیگانه ها»
نامش را در اینترنت جست وجو کردم پیدایش کردم.در بخش آگهی ترحیم.ایتن بروکس از دنیا رفته بود.هرگز ازدواج نکرده بود.فرزندی هم نداشت.تمام عمرش در یک کارخانه کار کرده بود.در آگهی ترحیمش نوشته شده بود:در صورت تمایل به کتابخانه ای کمک مالی کنید که وقتی خانه پناه من نبود مرا بزرگ کرد.
همان جا بغضم گرفت او «کسی» شده بود.کارتش را داخل قاب گذاشتم و کنار میز امانت نصب کردم کنارش نوشتم
ایتن بروکس دوباره به ما بازگشت.او "کسی" شد؛...برای هر کودکی که امروز به لطف سخاوت او کتابی به دست میگیرد.
کم کم مردم شروع کردند.کارت های قدیمی کتابخانه شان را برایمان آوردن.صدها کارت. پشت هر کدام هم نوشته بودند امروز چه کسی شده اند.
الان معلمم.»«مادر سه فرزندم.»....هنوز هم دارم تلاش میکنم....یک دیوار کامل را با این کارتها پوشاندیم....اسمش را گذاشتیم: «دیوار آدمهایی که کسی شدند.»... .هفته ی گذشته زنی هفتاد ساله وارد کتابخانه شد.مستقیم رفت جلوی کارت ایتن به آن نگاه کرد.
گفت من ایتن را میشناختم.معلم دبستانش بودم.هر روز بعد از مدرسه به کتابخانه می آمد؛چون خانه شان جای امنی برایش نبود و آنجا کتاب میخواند بعد شروع کرد به گریه کردن.گفت: یک بار داخل کتابی که به او هدیه داده بودم برایش نوشتم ایتن... تو همین حالا هم کسی هستی ..بعد کارت عضویت قدیمی خودش را از کیفش بیرون آورد وآن را هم روی دیوار نصب کرد.
پشتش نوشت من به خاطر بچه هایی مثل ایتن، معلم شدم.او هم باعث شد من کسی بشوم..امروز روی دیوار آدمهایی که کسی شدند»۸۴۷ کارت نصب شده است. شاید همین واقعی ترین معنای کسی شدن باشد.
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، کتابخانه ها و مراکز فرهنگی ، داستان
داستان واقعی مردی به اسم لئونید روگوزوف؛
اون یه پزشک بوده، البته نه داروی خاصی کشف کرده نه بیماری عجیبی رو درمان کرده، اون فقط سرسخت بوده!
روگوزوف وقتی بیست و هفت سالش بوده به عنوان پزشک یه گروه اکتشافی شوروی به قطب جنوب میاد و بعد از چند ماه احساس پهلو درد شدیدی می کنه و متوجه میشه که آپاندیسش داره می ترکه، واسه همین با پایگاه تماس میگیره و درخواست کمک می کنه،
اما هر روز که می گذره حالش بدتر میشه، زمستون قطب جنوب رو فرا گرفته بود و تا چشم می تونست ببینه همه جا برف و بوران بود، تا اینکه از پایگاه اعلام می کنن تا سال آینده هیچ کمکی به اون جا نمیرسه!
روگوزوف تصمیم می گیره به جای یه انتظار بیهوده خودش دست به کار بشه!
اتاق عمل رو آماده می کنه و روی تخت دراز می کشه و کارهایی که بقیه باید انجام بدن رو مشخص می کنه، چون که به تنهایی باید عمل رو انجام می داد نمی تونست خودش رو بیهوش کنه، واسه همین فقط دیواره شکمش رو بی حس می کنه و بعد شکمش رو می شکافه و دل و رودش رو میریزه بیرون، تو حین عمل هم به اشتباه روده خودش رو زخمی می کنه و مجبور میشه اون رو بخیه بزنه.
تا اینکه بالاخره آپاندیس رو پیدا می کنه و می بینه که کاملا سیاه شده و اگه دیرتر عمل رو انجام می داد قطعا آپاندیس می ترکید، آپاندیس رو با هزار زحمت بیرون میاره و دل و رودش رو میذاره سر جاش و بعد شکمش رو بخیه میزنه و از هوش میره.
روگوزوف بعد از چند روز سر حال میاد و تبدیل میشه به نماد سرسختی و شجاعت، تا فراموش نکنیم که تو شرایط سخت حتی اگه کمکی هم نیاد، نباید تسلیم شد.
موضوعات مرتبط: جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
خاطره «محمد قاضی» یکی از دبیران بازنشسته آموزش و پرورش
"سال تحصیلی ۵۵ - ۵۴ دو سال بود به عنوان معلم استخدام شده بودم محل خدمتم یکی از روستاهای دور افتاده سنندج. حقوق خوبی میگرفتم. بلافاصله پس از استخدام به صورت قسطی یک ماشین پیکان خریدم. در مسیرم از سنندج تا روستا و برعکس گاهی افرادی را که کنار جاده منتظر ماشین بودند سوار میکردم. بعضیها پولی میدادند.
یکروز که به دبستان رسیدم، مدیر سراسیمه و وحشتزده من را به جای خلوتی برد و یک نامه به من داد که رویش دو تا مهر محرمانه خورده بود. من و مدیر تعجب کردیم که این چه نامهی محرمانهای است؟؟ من که کاری نکردهام؟؟ مدیر گفت نامه را باز کن ببینم. نامه را باز کردم متن نامه: «جناب آقای ... آموزگار دبستان روستای ... شهر سنندج، بنا بر گزارشات رسیده از اهالی روستا شما اقدام به مسافرکشی نموده و از اهالی پول دریافت میکنید. اگر حقوق و مزایای دریافتی شما برای گذران زندگی کافی نیست، باید به اطلاع وزارت فرهنگ برسانید، جنابعالی با انجام مشاغلی (مسافرکشی) که برخلاف شأن معلم و قشر فرهنگی اجتماع است، شأن و جایگاه فرهنگ و فرهنگیان را خدشهدار مینمایید. اگر پس از دریافت این نامه همچنان به شغل دوم ادامه دهید، استعفای خود را بنویسید.
امضا: مدیرکل استان... »
نفس راحتی کشیدم و به مدیر قول دادم که هرگز از مسافرانی که در بین راه سوار میکنم پولی نگیرم و مسئله نامه محرمانه هم حل شد."
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
عقابی در اثر حادثه ای قدرت پرواز کردن را از دست داد. گنجشکی گاه و بیگاه به او می گفت بیا پرواز کردن را به تو یاد دهم.عقاب گفت هر چند هم اکنون نمی توانم پرواز کنم و قدرت پرواز کردن را از دست داده ام اما همیشه به یاد داشته باش عقاب ،عقاب است و گنجشک، گنجشک.
موضوعات مرتبط: جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
یاد قصه دو پسری افتادم که تو زمستون داشتن روی یخ بازی می کردن و وقتی جلوتر رفتن یخ شکست و یکیشون افتاد داخلش و اون یکی که هنوز روی یخ بود تلاش میکرد تا دوستش رو نجات بده اما نمیتونست بهش برسه تلاش میکرد که اونو بکشه بیرون؛ میتونست رفیقش رو ببینه که داره ازش دوره میشه ولی نمیتونست بهش برسه؛ تلاش کرد یخ رو بشکنه اما نمیتونست؛ به دور و برش نگاه کرد و یه درخت تو دوردست پیدا کرد؛ دوید و از درخت بالا رفت و یه شاخه بزرگ از درخت رو کند ، برگشت و وحشیانه به یخ ضربه زد و اونو شکست و بطرز معجزه آسایی دوستش رو نجات داد! وقتی بهیارها سر رسیدن تونستن پسر بچه رو نجات بدن
اونا داشتن شاخ در میاوردن که یه پسر بچه چطور میتونه از درخت بالا بره و یه شاخه به این بزرگی رو بشکنه و بعد برگرده به یخ ضربه بزنه و اونو بشکنه و رفیقش رو نجات بده! اونا فکر میکردن که یه معجزه اتفاق افتاده !
یه پیرمرد که اونجا بود گفت من میتونم بهتون بگم که چطور اینکارو انجام داده؛ اونا گفتن چطور چطور انجام داد؟!!!
پیرمرد گفت: کسی اینجا نبود که بهش بگه نمیتونه انجامش بده
لس_براون
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری
مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و شخصی را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. شخص از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. شخص طبعا از درب دومی وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.این داستان حکایت زندگی ماست.
موضوعات مرتبط: داستان
داستان کوتاه خوشحالی
نوشتهٔ آنتون چخوف
حدود نیمههای شب بود. دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانهوار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحهی یک رمان بود. برادران دبیرستانیاش خواب بودند.
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند:
ــ تا این وقت شب کجا بودی؟ چهات شده؟
ــ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم! حتی … حتی باور کردنی نیست!
بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد ، روی مبل نشست و ادامه داد:
ــ باور نکردنی! تصورش را هم نمیتوانید بکنید! این هاش، نگاش کنید!
خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانههایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند.
ــ آخر چهات شده؟ رنگت چرا پریده؟
ــ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا میشناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایهای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من!
با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همهی اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست.
ــ بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن؟
ــ زندگی شماها به زندگی حیواناتِ وحشی میمانَد، نه روزنامه میخوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آنکه روزنامهها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی میافتد فوری چاپش میکنند. هیچ چیزی مخفی نمیماند! وای که چقدر خوشبختم! خدای من! مگر غیر از این است که روزنامهها فقط از آدمهای سرشناس مینویسند؟ … ولی حالا، راجع به من هم نوشتهاند!
ــ نه بابا! ببینمش!
رنگ از صورت پدر پرید. مادر، نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. برادران دبیرستانیاش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند.
ــ آره، راجع به من نوشته اند! حالا دیگر همهی مردم روسیه، مرا میشناسند! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشهای مخفی کنید! گاهی اوقات باید بخوانیمش. بفرمایید، نگاش کنید!
روزنامهای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت:
ــ بخوانیدش!
پدر، عینک بر چشم نهاد.
ــ معطل چی هستید؟ بخوانیدش!
مادر، باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. پدر سرفهای کرد و مشغول خواندن شد: «در تاریخ ۲۹ دسامبر، مقارن ساعت ۲۳، دمیتری کولدارف …»
ــ میبینید؟ دیدید؟ ادامهاش بدهید!
ــ «… دمیتری کولدارف کارمند دون پایهی دولت، هنگام خروج از مغازهی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی …»
ــ میدانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم … میبینید؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامهاش بدهید! ادامه!
ــ «… به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمهی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد. سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است. اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده بالای مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد. اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان، مهار شد. کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه پزشکی قرار گرفت. ضربه وارده به پشت گردن او …»
ــ پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود. بخوانیدش؛ ادامهاش بدهید!
ــ «… به پشت گردن او، ضربهی سطحی تشخیص داده شده است. کمکهای ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورت جلسه و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد.»
ــ دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد. خواندید که؟ ها؟ محشر است! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید!
آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت:
ــ مادر جان، من یک تک پا میروم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد … بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند … من رفتم! خداحافظ!
این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید.
داستان کوتاه خوشحالی
نوشتهٔ آنتون_چخوف
ترجمهٔ حسین فرجیراد
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
درباره جيمز برايانت كونانت، رئيس پيشين هاروارد داستان شگرفی میگويند. وقتی به او پيشنهاد رياست میكنند میگويد: "من از پذيرش اين پيشنهاد بسيار خشنود میشوم، ولي روزهای چهارشنبه نمیتوانم سر كار بيايم چون بايد به واشنگتن بروم." كميته استخدام اين را می پذيرد. واقعيت اين بود كه او نمیخواست به واشنگتن برود، بلكه میخواست تنها باشد و كتاب بخواند. يعنی احساس نياز میكرد هفتهای يک روز با خودش و انديشههايش خلوت كند.
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
روش متفاوت استیو جابز برای جذب مدیر عامل شرکت پپسی
در سال ١٩٨٣ جابز به دنبال جذب جان اسكولي، مدير عامل شركت پپسي بود؛ اما به رغم تلاشي كه استيو جابز براي جلب رضايت اسكولي انجام مي داد، وي از همكاري با اپل طفره مي رفت؛ اما تنها يك جمله همه چيز را تغيير داد.
در كتاب "اديسه"، اسكولي مي نويسد: ما در بالكن غربي بوديم كه چشم اندازي رو به رودخانه هادسون داشت. در اين بين جابز مستقيما از من پرسيد:
- "مياي با اپل كار كني؟"
- "استيو، من كه گفتم. من عاشق همكاري با توام. چطور كسي مي تونه پيشنهاد تو رو رد كنه!؟ اما جور در نمياد. استيو من دوست دارم به عنوان مشاور در خدمتت باشم. اما نمي تونم بيام اپل.
اسكولي مي نويسد جابز سرش را پايين انداخت و به زمين خيره شد. سپس به من نگاه كرد و جمله اي گفت كه پيشنهادش را قبول كنم.
جابز گفت: "آيا واقعا مي خواي مابقي عمرت رو به فروش آبِ قنددار به مردم بگذروني و شانس اين كه بتوني دنيا رو تغيير بدي؛ از دست بدي؟"
اسكولي مي نويسد اين جمله به مثابه آن بود كه با مشت ضربه شديدي به شكم من بزند.
جان_اسکولی
ادیسه
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم:
بنشینید یولیا.
میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
بولیا گفت: چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید 9 تا یکشنبه از آن کسر کرد.
همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود.
آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
-... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید...
همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... در دهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید...
از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم.
همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
و بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود...
آنتوان چخوف
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن
دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد.
در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور
تجربه کند...
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر
از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز
در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی
هم درست کردیم...
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟
پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند،
به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم!
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده؛ گفتند مریض است؛ دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند...
بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت...
بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست؛ بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک
و شیمی ممکن است برای گروهی خاص
کارگشا باشد...
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق
آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند!
بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها
دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است!
برتراند راسل
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
داستان کوتاه از انتوان چخوف
در یکی از روستاهای دورافتادهٔ روسیه، روستاییای را هنگام باز کردنِ پیچهای ریل قطار دستگیر کردند...
بازرس:
«میفهمی جانِ هزاران انسان را به خطر انداختهای؟ چرا آن پیچها را باز میکنی؟»
روستایی:
«فقط یک پیچ است ارباب... برای سنگین کردنِ قلابِ ماهیگیریام لازمش دارم. من که به کسی آسیب نمیزنم. تازه، همهٔ اهل روستا همین کار را میکنند؛ یک پیچ را باز میکنیم و بعدی را میگذاریم بماند. در درس فیزیک خواندهایم، بار تقسیم میشود و قطار واژگون نمیشود.»
بازرس:
«این دیوانگی است! یعنی دهدار این را نمیبیند؟»
روستایی:
«چطور نبیند؟ او حتی قفلهای پاسگاه و خانهٔ خودش را هم از همین پیچها ساخته. بالاخره مفت است دیگر...»
بازرس:
«خب، اگر حقوقتان را زیاد کنیم چه؟ دست از این دزدی برمیدارید؟»
روستایی:
«مسئله پول نیست ارباب، مسئله عادت است. اگر عدالت و اخلاق را در کودکیمان یادمان ندهید، بزرگ هم که بشویم، حتی اگر جیبمان پر از پول شود، باز هم به باز کردنِ آن پیچها ادامه میدهیم.»
بازرس که از این حجمِ جهالت وحشتزده شده بود، برای نوشتنِ گزارش خود سوار قطاری شد که به مقصد پایتخت میرفت.
همانطور که از پشت پنجره به بیرون چشم دوخته بود، زیر لب زمزمه کرد:
«این فلاکت روزی به یک فاجعه ختم خواهد شد...»
در همین لحظه، کودک خردسالی را کنار ریل دید که دو پیچ در دست داشت.
کودک لبخندزنان دست تکان میداد.
بازرس از سرِ وحشت و هراس فریاد کشید:
«قطار را نگه دارید!»
اما دیگر خیلی دیر شده بود. صدای مهیب و کرکنندهای از برخوردِ فلزات به گوش رسید.
آن کودک نه فیزیک میدانست و نه قاعدهٔ «یکی درمیان باز کردن» را. او فقط همان کاری را کرده بود که از بزرگترها دیده بود؛ با این تفاوت که دو پیچِ کنار هم را با هم باز کرده بود.
قطار واژگون شد.
بذری که جهالت کاشته بود، در خاکی که با بیعدالتی آبیاری شده بود، به شکل فاجعهای عظیم درو شد.
تقصیر کیست یا گناهکار کیست؟
مجرم اصلی کیست؟
«جامعهای که جهل را عادی میانگارد، فرهنگِ "چیزی نمیشود" و تمام کسانی که در برابر نادرستی سکوت میکنند.»
چراکه برخی جوامع یکباره فرو نمیریزند.
نخست، پیچهایشان شل میشود.
آنتوان چخوف...
موضوعات مرتبط: کتابخوان حرفە ای، کتابخوانی، مطالعه ، جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه ، داستان
.: Weblog Themes By Pichak :.
