حالا صبح است. آسمان آبیفیروزهایست. در هوای خنک، بلوری و عطرافشان پرندهها گرم کارند و یک سینه صدا را مثل یک مشت مروارید که از توی دستمال ابریشمی رنگینی بیرون بریزد رها میکنند، به هوا نوک میزنند و در آن میدمند و باز آن را فرو میدهند و در گلو میگردانند و صدا بازیگوش روی شاخهها میجهد و از روی برگها میگریزد و ناپدید میشود.
شاهرخ_مسکوب [ خواب و خاموشی ]
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها
تاريخ : جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ | 6:38 | نویسنده : سیران قادری |
.: Weblog Themes By Pichak :.
