📖 من کاشیام اما در قم متولد شدهام!
شناسنامهام درست نیست، مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمدهام، درست سر ساعت دوازده!
📌 مادرم صدای اذان را میشنیده است، در قم زیاد نماندهایم، به گلپایگان و خوانسار رفتهایم، بعد به سرزمین پدری.
📌 من کودکی رنگینی داشتهام، دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود، میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک، نوسان داشت.
با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم و خانه بزرگ بود، باغ بود و همهجور درخت داشت، برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود.
زمین را بیل میزدیم، چیز میکاشتیم، پیوند میزدیم، هرس میکردیم.
📌 در این خانه، پدرها و عموها خشت میزدند، بنائی میکردند، به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند، چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند، تار میساختند، به کفاشی دست میزدند، در عکاسی ذوق خود میآزمودند، قاب منبت درست میکردند، نجاری و خراطی پیش میگرفتند، کلاه میدوختند، با صدف دکمه و گوشواره میساختند.
📌 کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند!
پدرم تلگرافچی بود، در طراحی دست داشت، خوشخط بود، تار مینواخت، او مرا به نقاشی عادت داد، الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت.
📌 در چنان خانهای خیلی چیزها میتوان یاد گرفت. من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشههای خودم بافتم، چه عشقی به بنایی داشتم، دیوار را خوب میچیدم، طاق ضربی را درست میزدم، آرزو داشتم معمار شوم، حیف دنبال معماری نرفتم!
📌 در خانه آرام نداشتم، از هر چه درخت بود بالا میرفتم، از پشت بام میپریدم پایین، من شرّ بودم، مادر پیش بینی میکرد که من لاغر خواهم ماند، من هم ماندم!
هنوز در سفرم
✍🏼سهراب_سپهری
.: Weblog Themes By Pichak :.
