درباره وب

"کتابخانه باب دانایی است و دانایی توانایی است برای کسب پیروزی، سعادت و افتخار"
وظيفه کتابخانه مرکزي تهيه و آماده‫ سازي منابع چاپی و الکترونیکی و همچنين سياست‫گذاري ارائه خدمات و نحوه استفاده از این منابع است.

هدف کتابخانه عبارت است از: (( تامين منابع چاپي والکترونيکي لازم و کافي، جهت مطالعه و تحقیق تمامی اعضای کتابخانه همراه با فراهم نمودن محیطی مناسب جهت استفاده و تحقیق و مطالعه، در کوتاه‫ترین زمان و مفیدترین شرایط ممکن)).
در خدمت شما دوستداران علم و دانش هستم.

کتابدار بخش مرجع و مسئول بخش خدمات فنی، بخش پایان نامه ها

Knowledge and Information Science
********************
کتابخانه یک موزه نیست که روی مجموعه هایش را پوشاند، بلکه بر عکس، کتابخانه یک نهاد زنده و پویاست که به سمت مطالعه حرکت میکند. کتابخانه باید عشق به کتاب و سهولت دسترسی به فنآوری­های نوین را به وجود آورد. کتابخانه باید مدیریت و بهره گیری از امکانات خود را روزآمد کند (ژان ژرمن، شهردار شهر تور فرانسه Jean Germain).

کانال تلگرامی sayranghaderilib@
بخوانید بخوانید بخوانید
لینک دوستان
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید



🔰 زنبیل فروش

✍ اسماعیل شمس

🔹️ زنبیل‌فروش (زمبیل‌فروش) افسانه‌ای عاشقانه به زبان کردی است که روایتهای متعددی از آن در نواحی مختلف کردستان سینه به سینه نقل شده است. این داستان به نام زنبیل‌دوز هم در ادبیات فارسی وجود دارد که به نسبت روایت کردی کوتاه و ناقص است.
زنبیل فروش شاهزاده‌ای جوان و زیباروی بود.شبی از شبها زن او با صدای گریه و زاری او از خواب پرید و از او سبب را پرسید.شاهزاده پاسخ داد که خواب دیده که در کاخی بهشتی بوده ؛ اما فرشتگان او را بیرون کشیده و آتش جهنم را به او نشان داده و به او گفته‌اند که اگر قصد پادشاهی بر فقرا را دارد، او را داخل این آتش خواهند انداخت. پس از این خواب ، شاهزاده آیین درویشی درپیش گرفت و حالش دگرگون شد. زنش ماجرا را به پدر او گفت. پادشاه به این امید که حال شاهزاده بهتر شود ،به او گفت که پادشاهی را ترک خواهد کرد و تاج شاهی را سر او خواهد گذاشت ؛به تدریج حال شاهزاده بهبود یافت. او روزی همراه درباریان برای تفریح و شکار به بیرون شهر رفت ؛ از قضا در نیمه راه مردم زیادی را دید که گرد جنازه ‌ای در گورستان جمع شده و در حال دفن اویند. شاهزاده که از صحنه خاک‌کردن متوفی ترسیده بود از ملای محل پرسید که «آیا من هم می‌میرم و اینگونه زیر خاک دفن می‌شوم»؟

🔹️ شاهزاده پس از شنیدن پاسخ آری از آن روحانی به منزل بازگشت. او پدر را به سبب گرفتن خراج از فقیران و ستم به آنان سرزنش کرد و تصمیم گرفت به سلک درویشان در آید. شاهزاده به رغم اصرار پدر و اطرافیان کوتاه نیامد و به زنش گفت که از این لحظه زندگی شاهانه را ترک خواهد کرد و او هم صاحب اختیار است که در قصر بماند یا همراه او بیاید. زن خواسته شوهر را پذیرفت و سپس هر دو از شهر خارج شدند و راه کوه و بیابان را در پیش گرفتند.شاهزاده از چوپانی که مشغول گاوچرانی بود، خواست که لباسهایش را با او عوض کند و چوپان پذیرفت. زن هم جامه‌هایش را با زنی کور و فقیر که در آن نواحی بود ، عوض کرد. آن دو در لباس فقرا به حرکت خود ادامه دادند تا به شهر رسیدند.شاهزاده در آنجا مشغول زنبیل‌دوزی شد. او هر روز به بیرون شهر می‌رفت و با استفاده از ساقه غله‌های درو شده ، زنبیل می‌ساخت و می‌فروخت. چندی بعد فهمید که این ساقه‌ها خوراک گاو و گوسفندان مردم بوده است. او از اینکه سبب گرسنه ماندن حیوانات شده ، گرفتار عذاب وجدان شد و این کار را هم رها کرد و به شهر دیگری رفت. درشهر تازه دریاچه‌ای دید که در میانه اش جزیره‌ای قرار داشت. او به جزیره رفت و بیشه‌ نیزاری دید که هیچ حیوانی از آن استفاده نمی‌کرد. زنبیل فروش از اینکه جای مناسبی برای زنبیل دوزی یافته است ، خوشحال بود ؛ اما مشکل او چگونگی رسیدن به جزیره از راه دریا بود. در هنگام خواب به او الهام شد که می‌تواند هر روز با پای پیاده و بی‌آنکه پایش خیس شود، از دریا بگذرد و به جزیره برود ؛ به این ترتیب او در آن بیشه مشغول زنبیل دوزی شد و محصولاتش را برای فروش به شهر می‌برد و با پول آنها زندگی خود و خانواده اش را تأمین می‌کرد. از قضا روزی خاتون (زن امیر شهر) که از بالکن کاخش بیرون را تماشا می‌کرد، زنبیل‌ فروش را دید و شیفته او شد. او کنیزش را دنبال زنبیل فروش فرستاد و از او خواست که زنبیل هایش را برای امیر به کاخ بیاورد. زنبیل‌ فروش جوان هم به کاخ رفت، اما وقتی متوجه نیت خاتون شد به بهانه‌ گرفتن وضو به پشت‌بام رفت و خودش را پایین انداخت.خداوند او را نجات داد و به خانه اش برگرداند. در روایتی دیگر زنبیل فروش از خدا خواست کمکش کند و خدا هم شکافی در زمین و به قولی چنار بزرگی که در آن نزدیکی بود، ایجاد و او را از چشم خاتون پنهان کرد. در برخی روایتهای عامیانه آمده است که برادر خاتون تصمیم به قتل زنبیل فروش گرفت، اما اطرافیان از او خواستند که چنین نکند و به جای آن زنبیل فروش را به جنگ اژدهای آدمخواری بفرستد که 12 سال در باغ خاتون جا خوش کرده بود. هنگامی که زنبیل فروش به جنگ اژدها رفت، اژدها ناگهان به شکل انسان درآمد و پس از شکرخدا به زنبیل فروش گفت که " این تو و این باغت " و رفت. شاه پس از اطلاع از این معجزه با مردم شهر پیش زنبیل فروش رفتند و او را به قصر آوردند و همگی به دست او مسلمان شدند. پادشاه به خواهرش اجازه داد با زنبیل فروش ازدواج کند ؛ اما او نپذیرفت و گفت به شرطی ازدواج خواهد کرد که زنبیل فروش اورا دوباره جوان و چهارده ساله بکند. او نیز چنین کرد و خاتون با او ازدواج نمود.

🔹 این قصه زیبا که با اسطوره و کارهای خارق‌العاده عجین شده و نماد ذهنیت ابتدایی و ساده نیاکان ماست. آنچه در این یادداشت آمد چکیده‌ای از مقاله مفصل زنبیل فروش به قلم نگارنده است که در جلد ۵ دانشنامه فرهنگ مردم ایران توسط مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی در سال ۱۳۹۷ منتشر شده است و خوانندگان عزیز می‌توانند در لینک زیر آن را مطالعه فرمایند.




https://www.cgie.org.ir/fa/article/257519/%D8%B2%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4


موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها

تاريخ : جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳ | 5:22 | نویسنده : سیران قادری |