چند عدد بیسکویت از دستم افتاد.بە سبب اعتقادات و حرمت نان و آرد آن را به سطل آشغال نیانداختم. بیسکویت را جلوی لبه پنجره قرار دادم که کبوترهایی که گاه گاه آنجا می آیند بردارند و بخورند. فردا صبح آن روز که کار می کردم متوجه صدای پرنده شدم انگار بین قفسه های کتاب ها هستند. نگاهی به بین قفسه ها انداختم پرنده ای ندیدم اما صدا خیلی نزدیک تر بود که یک دفعه دیدم از پنجره ای که بیسکویت ها را گذاشته بودم دو تا کلاغ سیاه به شیشه ها می زنند. خدایا صحنه عجیبی بود.کلاغ های زیرک که دیروز آن طعمه را برداشته بودند دوباره سهمیه شان را می خواستند. حرکت شان بسیار قشنگ بود. از کلاغ از دوران حضرت آدم و حوا که در قرآن آمده تا روزگار ما که کلیپ های متعددی از سطح هوشیاری و زیرکی و قابلیت آموزش را دیده اند بسیار شنیده و دیده ایم. این بار هم در جلوی پنجره ی کتابخانه که حس متعجبانه به من بخشیدند.
موضوعات مرتبط: نوشته های شخصی
.: Weblog Themes By Pichak :.
