سال آخر دبیرستان که بودیم این شعر ایرج میرزا
آه دست پسرم یافت خراش
آخ پای پسرم خورد به سنگ
توی کتاب ادبیاتمان بود.
هر جلسه، نوبت یکی از بچهها میشد که درس همان روز را بلند بخواند. آن روز نوبت نیره بود. شروع کرد به خواندن:
داد معشوقه به عاشق پیغام…
صداش تا بیتهای آخر آرام و شمرده بود، تا رسید به همان جایی که دل کندهشده مادر هنوز برای فرزندش میتپد…
آه دست پسرم یافت خراش
آخ پای پسرم خورد به سنگ
همان یک بیت کافی بود.
بغض نیره ترکید و کلمات در گریه گم شد. کلاس منقلب شد. بیشترمان گریه کردیم. حتی معلم هم.
آن روز، هیچکداممان مادر نبودیم، اما چیزی در آن شعر، جایی در عمقمان را لمس کرده بود.
حالا که مادر شدهام، تازه میفهمم دست پسرم یافت خراش یعنی چه.
مادری یک سویش عشق و شعف زیاد است. سوی دیگرش ترسی است که بیاجازه همراهش میآید. دلنگرانیای که زیر پوستت میخزد. زخمی که هنوز نیامده، اما دردش را از قبل حس میکنی.
مادری مرزهایی را در آدم جابهجا میکند. حساسیتها، حتی تعریف درد...و بعضی معناها گویی از دل مادر بودن عبور میکند.
آنروز این بیت را فهمیدم، امروز زندگیاش میکنم.
مریم قهرمانی
.: Weblog Themes By Pichak :.
