حکایتی در ادبیات کلاسیک ما وجود دارد که به یکی از بزرگان دینی نسبت می دهند. من در چندین متن نام اشخاص مختلفی را دیده ام اما بیشتر با نام امام شافعی نقل کرده اند. در داستان آمده است که کسی پیش امام شافعی رحمه الله علیه می آید . به وی می گوید که فردی چنان و چنان به تو دشنام داد و حرف های نابخردانه را بازگو نمود. امام شافعی رحمه الله علیه با صبوری به مرد گفت ای مرد کسی تیرهایی را پرتاب کرد به سمت من آن تیرها به اصابت نکرد و نرسید اما تو تک تک تیرها را برداشتی و مستقیم در قلب من فرو کردی. مضمون داستان این چنین است.
مشابه این حکایت را به کرات در ارتباط های اجتماعی و بین فردی و گاهی در روابط دوستانه دیده ایم. سخنان دل آزاری که کسی به واسطه سرشت عقرب گونه گفته یا از سر حسادت یا احتمالا در آن لحظه زهر خشم خود را از کسی یا مساله ای بر زبان آورده و پشت سر شخص ثالث گفته است.
اما نکته مورد نظرم در این نوشته این است که این سخن آوران و نمامان و سخن چینانان بی ادبانه و بی رحمانه آن چه که فرد مورد نظر نشنیده ، را برایش غلیظ تر و پرآب و پرملاطتر نقل می کنند. اینجا هنر آنجاست که چون امام شافعی فرد نقل کننده را مواخذه کنیم که من نشنیده ام چرا تو برایم نقل می کنی.
حکایت زیبایی از سعدی به شرح زیر آرامش رفتار را در چنین شرایطی چنین بیان می کند:
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
گفت: این را چه حالت است؟
گفتند: فلان دشنام دادش.
گفت: این فرومایه هزار من سنگ برمیدارد و طاقتِ سخنی نمیآرد.
لافِ سرپنجگی و دعویِ مَردی بگذار
عاجزِ نفسِ فرومایه چه مَردی چه زنی
گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن
مَردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
اگر خود بردَرَد پیشانیِ پیل
نه مَرد است آن که در وی مَردمی نیست
بنیآدم سرشت از خاک دارد
اگر خاکی نباشد، آدمی نیست
اما واقعیت آن است که انسان یکی دوبار سه بار می تواند سخنان ناخوشایند را تحمل نماید. کاسه صبر هر انسانی این روزها بیشتر از هر زمان دیگر زودتر به سر می آید و شنیدن دشنام منقول را برنمی تابد.
از طرفی شایسته نیست که خانمی تحصیل کرده، که در اجتماع حضور دارد و به قول خودش سری در میان سران و سنش از 45 سالگی گذشته و نقش های مادر و همسر را عهده دار است خارج از اصول اخلاقی سخنان بی پرده و هتاکی و سرزنشگر و گستاخانه دیگری را بدون توجه به روحیه من و با ورود به حریم شخصی و خصوصی ام نه یک بار بلکه ده ها بازگو می کند.
معمولا در مواجه با چنین مواقعی من سکوت می کنم اما این سکوت من بی معنی و بی اعتنایی به سخن فرد نیست و حتما در ذهن تحلیل گر خود بررسی کرده ام که چرا این فرد تیرهای پرتاب شده را در قلب من فرو می کند و این بار که برای سیزدهیمن بار شنیدم حتما برایش راه حلی منطقی در نظر خواهم گرفت.
سعدی در حکایت دیگری در مواجه با کسی که دشنام می دهد می گوید
پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفتهاند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سرِ شمشیرِ تیز
إِذا یَئِسَ الْإِنسانُ طالَ لِسانُهُ
کَسِنَّورٍ مَغْلُوبٍ یَصُولُ عَلَی الْکلبِ
مَلِک پرسید: «چه میگوید؟» یکی از وزرایِ نیکمحضر گفت: «ای خداوند! همیگوید: وَ الْکاظِمِینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ». مَلِک را رحمت آمد و از سرِ خونِ او درگذشت.
وزیرِ دیگر که ضدّ او بود گفت: «ابنای جنسِ ما را نشاید در حضرتِ پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این مَلِک را دشنام داد و ناسزا گفت». مَلِک روی از این سخن در هم آورد و گفت: «آن دروغِ وی پسندیدهتر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که رویِ آن در مصلحتی بود و بنایِ این بر خُبْثی». و خردمندان گفتهاند: «دروغی مصلحتآمیز به که راستی فتنهانگیز».
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاقِ ایوانِ فریدون نبشته بود:
جهان ای برادر نمانَد به کس
دل اندر جهانآفرین بند و بس
مکن تکیه بر مُلْکِ دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورْد و کُشت
چو آهنگِ رفتن کند جانِ پاک
چه بر تخت مردنْ، چه بر رویِ خاک
گاهگاهی لازم است هر انسانی به محاسبه ای از اعمال خود بپردازد و آنچه خود واقعی اش است جلوه دهد و مسیر و راه و منش و شخصیت خود را براساس منفعت های شخصی عوض نکند. دو آتیشه بودن و طرفداری از دوبعد نتیجه ای جز حرف های خاله زنکی و آوردن و بردن شعله های آتش به همراه ندارد.
موضوعات مرتبط: نوشته های شخصی
.: Weblog Themes By Pichak :.
