『 زندانی که دیوار ندارد 』
آدمی را دیدم که هر بامداد، جامهٔ جان خویش را به دست رهگذران میسپرد تا اندازهاش کنند. یکی گفت: کوتاه است. دیگری گفت: بلند است. سومی رنگی دیگر طلب کرد. و او، هر روز تکهای از خویش را برید تا بر قامتِ پسندِ مردمان راست آید.
چون سالیان بر او گذشت، دیگر جامهای نمانده بود؛ نه از آن رو که بر تن کرده بود، بلکه از آن رو که همه را در بازارِ رضایت فروخته بود.
بدان!
نگاه مردمان باد است امروز از مشرق می وزد فردا از مغرب
🍃مردمان، تو را آنگونه که هستی نمیبینند؛ هر کس جهان را از روزنهٔ رنجها، آرزوها و سایههای خویش مینگرد. ستایشِ آنان، گاه بازتابِ نیازهای خویش است و نکوهششان، پژواکِ زخمهای نادیدهشان. چگونه میتوان حقیقتِ خویش را بر داوریِ چشمهایی بنا کرد که هر یک آینهای غبارگرفتهاند؟
پس آنکه عمر خویش را صرفِ خشنود ساختن همگان کند، همچون کسی است که بخواهد دریا را با مشت آرام سازد؛ رنج میبرد، اما دریا به کار خویش مشغول است.
متن زیبایی از اینترنت
موضوعات مرتبط: جملات انگیزشی کتاب، کتابخوانی، مطالعه
برچسب ها: زندانی_که_دیوار_ندارد , ازخودبیگانگی , تأییدطلبی
.: Weblog Themes By Pichak :.
