داستان معروف و کوتاهی در متون نقل شده که در زمان حضرت علی (ع) دو زن بر سر كودكى نزاع مى كردند و هر كدام او را فرزند خود مى خواند،نزاع خود را به نزد حضرت علی (ع) بردند.حضرت علی عليه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصيحت فرمود وليكن سودى نبخشيد و ايشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند.
حضرت علی عليه السلام چون اين دستور داد اره اى بياورند، در اين موقع آن دو زن گفتند: يا اميرالمومنين! مى خواهى با اين اره چكار كنى؟
امام عليه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف كنم براى هر كدامتان يك نصف! از شنيدن اين سخن يكى از آن دو ساكت ماند، ولى ديگر فرياد برآورد: خدا را خدا را! يا اباالحسن! اگر حكم كودك اين است كه بايد دو نيم شود من از حق خودم صرفنظر كردم و راضى نمى شوم عزيزم كشته شود.
آنگاه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! اين كودك پسر توست و اگر پسر آن ديگرى مى بود او نيز به حالش رحم مى كرد و بدين عمل راضى نمى شد، در اين موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به كذب خود اعتراف كرد.
شاید بارها اتفاقی و یا در کتاب های درسی این داستان را خوانده باشم اما امروز که نگاهم به این حکایت افتاد به فکر رفتم و با خودم گفتم هرگز فکر نمی کردم مشابه این سرگذشت را تجربه کنم که البته باید بگویم چندین بار به نحوی آن را تجربه کردم و مانند آن مادر راستین به خاطر حفظ جان فرزندم کنار کشیدم. اما نگاه و فکرم آنجاست که شمشیر بران و زبان حقگوی حضرت علی(ع) و درایت و قضاوت ایشان فرزند را به مادر واقعی بازپس می دهد.
موضوعات مرتبط: نوشته های شخصی
.: Weblog Themes By Pichak :.
