با ادغام کتابخانه مرکز سما در کتابخانه مرکزی فرصت کمی برای نوشتن دارم. اما گاهی مواردی مشاهده می شود که شخص ذهنیت و عقلیت خود را در آن مشاهده درگیر می بیند.
دیروز صبح خانمی که کوله ای به پشت داشت به کتابخانه آمد. دختر خوش سخن و جوانی که اوج احساس مسئولیت و علاقه به کار در رفتارش مشاهده می شد.خودش را معرفی کرد. گفت نماینده شرکتی انتشارات است و با چند نفر خانم از مرکز استان آمده اند و اجازه بدهید کتاب هایم را ببینید و در صورت علاقه از من خرید کنید.
گفتم بفرمایید. کوله اش را باز کرد. کتاب ها را روی میز چید. کتاب ها در زمینه های عمومی چون ادبیات، مذهبی ، رمان، نقاشی و کاردستی و اطلاعات عمومی بود. گفتم عزیزم این کتاب ها را اکثرا خوانده ام .اما به احترام ایشان کتابی در زمینه نقاشی کودکان از وی خریدم.
گفتم خانم عزیز کاش راه دیگری برای فروش کتاب ها برمی گزیدی مثلا شرکت در نمایشگاهی - فروش آنلاین و .... آیا احساس خستگی در شانه هایت نمی کنی.اگر با این فشار کوله دیسک یا آسیبی دیگر به بدنت وارد شود می دانی باید چه هزینه ای بپردازی؟
دختر خانم ضمن تایید حرفهایم کوله اش را آماده کرد تا به سایر قسمت ها برود. از عدم خرید کتاب شکایت داشت. نمی توانم به آن خانم فکر نکنم.
موضوعات مرتبط: نوشته های شخصی
.: Weblog Themes By Pichak :.
