حرف و عمل
آوردهاند که روزی، یکی از درویشان، که در ظاهر بسیار پارسا و زاهد بود، بر سر خوان یکی از امیران که مشغول صرف طعام بود، حاضر شد.
درویش شروع به سخنرانی کرد و با لحنی وعظگونه گفت: «ای امیر، چگونه دلت آرام است که اینهمه نعمت در مقابلت چیده شده، در حالی که در کوی و برزن کسانی هستند که شبها را با شکم گرسنه به سر میبرند؟ دنیا فانی است و باید قناعت کرد. این زیادهرویها عین تباهی است.»
امیر که سخنان درویش را شنید، لحظهای سکوت کرد و سپس به یکی از خادمان خود دستور داد: «برو و برای این شیخ، یک تکه نان خشک از آشپزخانه بیاور.»
درویش که انتظار داشت سهم بزرگی از سفره یا کیسهای زر نصیبش شود، با دیدن نان خشک، سخت دلآزرده شد و با خشم گفت: «این چه رسمی است؟ من برای تو از آخرت میگویم، و تو با یک لقمه نان خشک مرا خجل میکنی؟»
امیر لبخندی زد و گفت: «ای شیخ، سخن تو مانند این نان خشک است؛ از بیرون سخت و خالی از مغز! اگر تو واقعاً باور داشتی که دنیا فانی است و قناعت بالاترین مقام است، خودت از طعام این سفره سهم نمیخواستی و نان خشکی که از قناعت به دست میآید، تو را خشنود میساخت. سخن تو چون خورشید درخشید، اما عمل تو مانند سایه بود. من از آن میترسم که درویشیات بازیچهای برای جلب توجه باشد، نه حقیقت وجودت.»
هفت اورنگ،جامی
موضوعات مرتبط: منتخبی از متون کتاب ها ، داستان
.: Weblog Themes By Pichak :.
