تصور کنید یک روز صبح از خواب بیدار شوید و همه چیز را از دست بدهید؛ خانه، شغل، دارایی، خانواده و حتی نامتان. دیگر کسی شما را با اسم صدا نزند و فقط یک شماره باشید. این اتفاقی بود که برای ویکتور فرانکل رخ داد؛ روانپزشکی که در دوران هولوکاست به اردوگاههای کار اجباری نازیها فرستاده شد و بعدها تجربه خود را در کتاب انسان در جستجوی معنا به نگارش درآورد.
فرانکل در اردوگاه با شرایطی روبهرو شد که تصور آن هم دشوار است. زندانیان پیش از طلوع آفتاب بیدار میشدند، ساعتها در سرما، گرسنگی و خستگی کار میکردند و غذایی دریافت میکردند که حتی برای زنده ماندن کافی نبود. لباسهای نازک در زمستان، بیماری، تحقیر، تنبیههای مداوم و تماشای مرگ همبندان، بخشی از زندگی روزمره آنها بود. هر لحظه ممکن بود نام فردی خوانده شود و دیگر هرگز بازنگردد!
اما فرانکل در این جهنم انسانی متوجه نکتهای عجیب شد. همه زندانیان شرایط مشابهی داشتند، اما واکنش آنها یکسان نبود. برخی خیلی زود امید خود را از دست میدادند و از نظر روحی و جسمی فرو میپاشیدند. برخی دیگر، با وجود همان شرایط، همچنان برای زنده ماندن تلاش میکردند. تفاوت در چه بود؟
فرانکل دریافت که این افراد یک «چرایی» برای زندگی داشتند. یکی میخواست دوباره فرزندش را ببیند. دیگری آرزو داشت پژوهش ناتمامش را کامل کند. شخصی دیگر احساس میکرد هنوز رسالتی برای انجام دادن دارد. آنها دلیلی برای ادامه دادن داشتند و همین دلیل به آنها قدرت تحمل رنج میداد.
از همین تجربه، مهمترین ایده فرانکل شکل گرفت: انسان بیش از هر چیز به معنا نیاز دارد.
او معتقد بود معنا از سه مسیر به دست میآید.
نخست، خلق کردن و اثر گذاشتن. وقتی چیزی ارزشمند میآفرینیم، زندگی معنا پیدا میکند. ساختن یک کسبوکار، تربیت فرزند، آموزش دیگران یا حتی انجام درست یک مسئولیت شغلی، میتواند به زندگی جهت بدهد.
دوم، عشق و ارتباط با دیگران. انسان در روابط عمیق انسانی معنا پیدا میکند. فرانکل بعدها نوشت که در سختترین لحظات اردوگاه، تصور چهره همسرش به او قدرت میداد تا یک روز دیگر دوام بیاورد.
سوم، نگرش ما به رنجهای اجتنابناپذیر. برخی دردها را نمیتوان حذف کرد؛ بیماری، شکست، فقدان عزیزان یا بحرانهای زندگی. در این شرایط، معنا در خود رنج نیست، بلکه در نحوه مواجهه ما با آن است. انسان میتواند از دل سختیها، صبر، بلوغ و خرد به دست آورد.
کاربرد این ایدهها فقط به اردوگاههای جنگی محدود نیست. بسیاری از ما نیز در مقاطعی از زندگی وارد «اردوگاههای شخصی» خود میشویم؛ اخراج از محل کار، ورشکستگی، بیماری، شکست در یک رابطه یا بحرانهای خانوادگی.
در چنین شرایطی معمولاً میپرسیم: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» اما فرانکل پیشنهاد میکند سؤال بهتری بپرسیم: «این موقعیت چه چیزی از من میخواهد؟»
ما همیشه قادر به انتخاب شرایط زندگی نیستیم، اما تقریباً همیشه میتوانیم نگرش خود را انتخاب کنیم. زندگی آسان، عادلانه و قابل پیشبینی نیست؛ اما در هر شرایطی این امکان را داریم که معنایی برای ادامه دادن پیدا کنیم. خوشبختی محصول جانبی یک زندگی معنادار است.
موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
.: Weblog Themes By Pichak :.
