🌻حکایت
آورده اند که امیر نصر سامانی یکی از امرای در ایام کودکی آموزگاری داشت که نزد او درس می خواند و از جانب این اموزگار کتک بسیار خورد. امیر نصر در دوران کودکی کینه ی معلم را به دل گرفت و با خود می گفت هر گاه به مقام پادشاهی برسم انتقام خود را از او می ستانم و او را به سزایش خواهم رساند.
سال ها گذشت و زمانی که امیر نصر به پادشاهی رسید یک شب به یاد اموزگارش افتاد و در مورد چگونگی انتقام از او اندیشید تا اینکه طرحی به نظرش رسید و آن را چنین اجرا کرد به خدمتکار خود گفت برو در باغ روستا چوبی از درخت" به" بگیر و بیاور. خدمتکار چنان کرد و بعد از آن امیر به خدمتکار دیگری امر کرد که :" آن آموزگار را احضار کنید و به اینجا بیاور."
خدمتکار نزد آموزگار آمد و پیام امیر را به او ابلاغ کرد ،اموزگار در مسیر راه از خدمتکار پرسید علت احضار من چیست. خدمتکارجریان را گفت و معلم دانست امیر نصر در صدد انتقام است در مسیر راه به یک مغازه ی میوه فروشی رسید و پولی داد و یک عدد میوه " به "تازه و رسیده خرید و آنرا در میان آستینش پنهان کرد .
هنگامی آموزگار به نزد امیر نصر آمد دید در دست امیر نصر چوبی از درخت" به " است و آن را بلند می کند و تکان می دهد. همین که چشم امیر نصر به معلم افتاد خطاب به او گفت" آیا به یاد داری که در عهد کودکی چندین بار مرا با ان زده ای ؟
در همان دم آموزگار دست در آستین خود کرد و آن میوه ی" به" را بیرون آورد و به امیر نصر نشان داد و گفت :"عمر امیر دراز باد این میوه ی" به" به این لطیفی و شادابی از آن چوب به دست آمده است!"( یعنی بر اثر چوب و تربیت معلم، فردی برجسته مانند شما به وجود آمده است) امیر نصر از این پاسخ جالب بسیار مسرور و شادمان شد معلم را در آغوش محبت خود گرفت.
نیمکتهای چوبی بیشتر از درختان جنگل میوه میدهند چون ریشه در تلاش آموزگاران دارند.
.: Weblog Themes By Pichak :.
