مجله را که باز می کنم با نوشتارهای معلمان سابقم روبه رو می شوم. نوشته هایی در حد نوشتن انشایی در موضوع خاصی با حس تجربه، از سر بازنشستگی و اندکی فرصت و شاید این نوشتارها جامانده هایی از تدریس سر کلاس شان باشد که این فرصت را غنیمت شمرده و آن را بهانه ای برای سرزنده بودن نام و روح پرتلاششان به کار می گیرند.
نوشته ای از معلم ریاضی می خوانم. اینجا دیگر حق انتقاد نیست چون معلمی در ذهنم جا دارد که صدای تدریس و زبان بیانش و حس مسئولیت پذیری اش هنوز طنین هایش به گوشم می رسد.
بیان احساس تنهایی الهامی است از نوشته های صادق هدایت و بزرگ علوی و .... مقاله ای دیگر را باز می کنم انشاوار خانم معاون مدرسه که همیشه هم و غمش صفوف مرتب کلاس هایش و اداره مرتب مدرسه بود این بار که بازنشسته شده است قلم را برداشته و خواننده را به روستای اجدادیش می برد و آن حس سابلاغی بودن و تعصبش را به یک دهاتی اصیل بدل می کند و آن جا چون کوچ نشینی همه شادی و غم و مراسم های مختلف و آداب و رسوم را تند تند انگار که فرصت را از دست داده با کلمات شیرین و نثر موجز بیان می کند در مجله بیان.
نوشتن خوب است و حس ماندن و تدریس و سرزندگی را می دهد و چه زیباتر نسل فرهیخته ای باشد که آثار زحمتشان پرورش یک نسل است.
موضوعات مرتبط: نوشته های شخصی
.: Weblog Themes By Pichak :.
